خانه / روایت / ارثیۀ شوم خانوادگی

ارثیۀ شوم خانوادگی

دستم را روی زنگ می‌گذارم، دلم فرومی‌ریزد. بوی آشنای سیگار از درز در جنوبی حیاط، به مشامم می‌خورد. می‌دانم نیست؛ ولی نمی‌خواهم باور کنم که بیست‌وسه سال گذشته، هنوز یک چشم‌انتظاری، یک صدای آشنا، یک کلمۀ دخترم، دلم را می‌لرزاند. با خودم می‌گویم: «شاید هنوز در خوابم، خوابی طولانی که صبحی پشتش نیست.»

چهرۀ خندان برادرم را با مویی جوگندمی پس از مدت‌ها در قابِ در می‌بینم. شش ماهی بود به کرمانشاه نیامده بودند. رویش را می‌بوسم. چقدر شبیه پدرم شده است. در بغلش همان حس پدرم را برایم زنده می‌کند. شکم برآمده و نرمش مانع از محکم بغل کردنش می‌شود. سیگارش را در هوا گرفته تا به صورتم آسیبی نرسد و حرف‌هایش هم بوی پدر می‌دهد.

بعد از مدت‌ها خانۀ مامان شلوغ و پر از سروصداست. برادرها و خواهرم با زن و بچه‌ها و شوهر خواهرم همه دورم جمع می‌شوند و بعد از احوال‌پرسی در گوشۀ مبل فرومی‌روم. مادرم خمیده‌تر از همیشه با احتیاط گام برمی‌دارد و خودش را به قوری و کتری می‌رساند تا برایم چای بریزد. همان چایی که پدرم با لذت از دست مادرم می‌گرفت و می‌خورد؛ البته فقط از سماور. بیست‌وسه سال پیش در روز چهارم عید، با یک آه عمیق، پرواز کرد و از پیش ما رفت و در روزهای زیبای بهاری که عاشقش بود ما را تنها گذاشت.

همیشه قبل از عید به فکر تدارک و پذیرایی و مسافرت بود. برنامه‌ریزی می‌کرد تا از هر لحظۀ این تعطیلات نهایت استفاده و لذت را ببریم. جمعۀ غریبان و جمعۀ آخر سال با خنده می‌گفت: «زود باشید یه خیراتی درست کنید مرده‌ها منتظرن. با خلال خرما را تزیین نکنید، توهین به مرده‌ها میشه دعامون نمی‌کنن» ما می‌خندیدم. همیشه می‌گفت: «اگه من مُردم یه جای خوش آب‌وهوا روی بلندی خاکم کنید که همه‌جا روببینم. شما هم کنارم قبرم بشینید، چای دم کنید و اگر وقت کردید، یه فاتحه هم برای من بخوانید». اون موقع‌ها می‌گفتیم: «خدا نکنه آقا جون. این چه حرفیه، خدا کنه صدسال عمر کنید». پدرم نصف دعای ما عمر کرد. چند روز قبل از آن عید نحس، می‌خواست برای خودم و بچه‌هایم عیدی بگیرد. یک روسری سادۀ مشکی انتخاب کردم. عصبانی شد و روسری را پرت کرد و گفت: «مگه بابات مُرده مشکی انتخاب می‌کنی، رنگ شاد و قشنگ بردار که به مانتوتم بیاد.»

عصر چهارم عید بود. بچه‌ها را آماده کردم به خانه برگردیم. از من خواست شانه‌هایش را ماساژ بدهم. دستش را روی دستم گذاشت و گفت: «دخترم حالم خوب نیست. کجا میرید؟ بشین یه خورش قیمۀ خوشمزه درست کن، با هم می‌خوریم، بعد آخر شب برو».

دختر و پسرم پنج‌ساله و چهارساله بودند. زیاد از سر و کولش بالا می‌رفتند و اذیت می‌کردند. حوصله نداشتم بمانم و گفتم: «آقا جون بچه‌ها خسته‌ات کرده‌اند، با بچه‌های برادرا نمی‌سازن، میرم فردا برمی‌گردم».

کاش به حرفش گوش کرده بودم و آن دو سه ساعت را هم پیشش می‌ماندم؛ شاید اگر می‌ماندم الآن زنده بود. من دورۀ کمک‌های اولیه را گذرانده بودم؛ مثل خودش که دورۀ بهیاری را در ارتش دیده بود. وقتی نفس‌تنگی داشت و خیس عرق در حیاط دویده بود، من متوجه می‌شدم و اورژانس را خبر می‌کردم؛ شاید کمی از او خون می‌گرفتم و قرصی به او می‌دادم؛ بلکه فشارش پایین بیاید. تا آمدن آمبولانس درازش می‌کردم تا کمتر فعالیت کند. نمی‌دانم شاید خودم را پیش‌مرگش می‌کردم؛ شاید خدا آن را به ما می‌بخشید. نمی‌دانم باید کاری می‌کردم؛ شاید زنده می‌ماند؛ حتی اگر فلج هم می‌شد، قبول داشتم خودم کنیزی‌اش را می‌کردم.

 حالا بعدازاین همه سال، نوه‌ام در بغلم بازی می‌کند. می‌فهمم که چقدر بچه‌های ما را دوست داشت. چقدر راحت از دستش دادیم. ای لعنت به سیگار. چقدر جایش بین ما خالی است، کاشکی بود و می‌دید که همۀ بچه‌ها خودشان صاحب بچه و نوه شده‌اند.

برادرها و تنها خواهرم به دورم نشستند و گفتند: «خوب، حالا تصمیم بگیریم امسال برای سال آقا چکار کنیم، تو بگو چند نفر دعوت کنیم». نگاهی به تک‌تک آن‌ها انداختم و گفتم: «مثل همیشه، فردا شب سالگرد فوتش به فامیل‌ها و همسایه‌ها شام می‌دیم».

این رسم شام دادن از همان زمان پدرم بین ما رسم شد. پدرم اول ‌از همه به عید مبارکی کوچک و بزرگ فامیل می‌رفت و بعد همه را برای یک روز دعوت می‌کرد. عقیده داشت این‌طور فامیل همدیگر را می‌بینند و دیدوبازدیدها در یک روز به پایان می‌رسد و دیگر تا آخر سیزده، اسیر آمدن مهمان نبودیم و بقیۀ روزها را به دامان طبیعت و تفریح می‌گذراندیم.

گرم صحبت بودیم. دیدم برادرم گاهی دستش را روی سینه می‌گذارد و نفس عمیقی می‌کشد. بلند شدم و در ورودی هال را به حیاط باز کردم. هوای اول بهار هنوز سوز داشت و پوست را می‌گزید. با صدای بلند گفتم: «چقدر سیگار می‌کشید، اینجا اکسیژن برای نفس کشیدن نیست؛ لااقل به این بچه‌ها رحم کنید». گوشۀ چشمم به برادرم بود، سیگار به لب برنامۀ تلویزیون را نگاه می‌کرد. ساعتی بعد مادرم با تسبیح تعداد مهمان‌ها را حساب کرد. تا غروب، خریدها و بقیۀ کارها ردیف شد و مهمان‌ها را برای فردا شب دعوت کردیم. آخر شب دخترها در یک اتاق جمع شده بودند و صدای خنده‌هایشان تا هال می‌آمد. عروس‌ها و خواهرم با سروصدا توی آشپزخانه مشغول تدارکات فردا بودند و مردها توی پذیرایی نزدیک تلویزیون با همدیگر بحث می‌کردند و صدایشان با آهنگ کش‌دار و محلی سریال پایتخت قاطی شده بود.

 برادرم را بین جمع ندیدم. دلم شور افتاد. به اتاق‌ها و دستشویی سرک کشیدم. توی حیاط رفتم، روی زمین سرد نشسته بود و سیگار می‌کشید، هول شدم گفتم: «داداش چرا اینجا رو زمین نشستی سرما می‌خوری». رنگش به سیاهی می‌زد و با لب‌های کبود به من نگاه کرد. سفیدی چشمانش را نمی‌دیدم، وحشت‌زده گفتم: «خوبی داداش، زنگ بزنم اورژانس» عرق پیشانی‌اش را پاک کرد. سر و گردن و زیرپوشش خیس بود. به‌سختی نفس می‌کشید. رو به در هال دویدم که بقیه را خبر کنم. گوشۀ لباسم را گرفت و گفت: «کجا، من خوبم شلوغش نکن. کمی گرمم بود، هول کردم. الآن بهتر می‌شم».

عصبانی برگشتم و گفتم: «تا اون لعنتی بین انگشتته، نه‌تنها بهتر میشی، بلکه مثل آقا جوان‌مرگ میشی، بیچاره آقا پنجاه‌سال بیشتر عمر نکرد. الآن باید کنار نوه‌ها و نتیجه هاش عید رو جشن می‌گرفت. سیگار، شده بلایی افتاده تو خانۀ ما». برادرم سیگار را با نوک انگشتانش به داخل باغچه پرت کرد و گفت: «عمرش تمام شده بود، نه آمدنمان دست خودمانه، نه رفتنمان». صدایم می‌لرزید گفتم: «آقا سکته کرد؛ چون چاق بود، فشار و چربی خون داشت، به خودش نرسید مثل تو. اگه فکر خودت نیستی فکر زن و بچه‌ات و مامان باش، ما هم به درک» و بغضم را قورت دادم. نفسی عمیق کشید و گفت: «حالا ول کن، بیا کمی شانه‌هایم رو ماساژ بده. از عصر وسط پشتم و قفسۀ سینه‌ام درد می‌کنه».

خاطرات پدرم برایم زنده شده بود؛ همان علائم؛ همان دردها. از صدایم همه متوجه شدند. کمک کردند، داروی فشارخون و زیرزبانی‌اش ر دادیم. خواهرم به اورژانس زنگ زد. زن و دخترش و مادرم گریه می‌کردند. دور خودم می‌چرخیدم. فکر می‌کردم باید جبران کنم. باید کاری می‌کردم، نباید می‌گذاشتم دوباره این اتفاق تکرار شود. فشارخونش بیست‌ودو بود و قفسۀ سینه‌اش تند بالا و پایین می‌رفت. نگذاشتم از جایش بلند شود و با دکتر اورژانس در تماس بودیم و می‌گفت چکار کنیم تا آمبولانس برسد. خطر رفع شد و به‌موقع به بیمارستان رفت. مراسم سالگرد پدرم را بدون برادرم برگزار کردیم. دو رگ قلبش گرفته بود و دکترها عامل اصلی آن را سیگار و چاقی و فشار دانستند. دو روز بعد آنژیوگرافی کرد و برایش فنر گذاشتند. روز بعد مرخص شد و بعد از آن تصمیم به ترک سیگار و رژیم گرفت.

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ هشتم؛ صلابت زینب در برابر حاکم جائر

خانم خدیجه آقایی از حضرت زینب روایت می‌کند و تلاوت‌های زیبایش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *