خانه / روایت / روایت امروز/ من یاغی نیستم

روایت امروز/ من یاغی نیستم

اشاره. خانم باقری روایت می‌کند پسری را که می‌گویند از دود و دمِ کافه‌ها سردرآورده است و مثلا ضد انقلاب شده. رسم‌الخط نوشته را تغییر ندادیم؛ انگار کنید که پسری دارد دردِدل می‌کند. 

اولین روز دانشگاه بود. می‌خواستم از بقیه بچه‌ها کم نیارم. یه تیشرت زرد پوشیده بودم با شلوار لی. از همون زرد قناری‌ها که همرنگ پیکان جوونی‌های بابام بود. از جلوی آیینه نمی‌تونستم تکون بخوردم؛ چقدر فرق کرده بودم با محمد رضایی که پیرهن و شلوار پارچه‌ای می‌پوشید، تازه اونم یک سایز از خودش بزرگتر! من همون محمدرضایِ معتقد قبل بودم. فقط دلم می‌خواست تیپ بزنم. ولی خب روز اول به جای دانشگاه سر از بیمارستان درآوردم. فشار مامانم رفته بود بالا. دکترا میگفتن عصبیه. اعصاب مامانم به خاطر یه پیرهن شلوار ناقابل ریخته بود به هم.

با دوستام رفته بودیم کوه. اون موقع‌ها سریال شهرزاد رو بورس بود. همه جوگیر شده بودند و آهنگ‌هاش رو گوش می‌دادن. ما هم قدم زنان با رفقا زده بودیم زیر آواز:

میونِ این همه سرگردونی                       دل من گرفته ماه پیشونی

بیا باز دوباره بی تابم کن                        منُ تو رنگ چشات خوابم کن

نگو قصه آخرش مرگِ منه                      داره چشمات منو آتیش میزنه

نگو از تلخی دنیا سیرم                         نگو میرم نگو که میمیرم

رسیده بودیم به اینجای آهنگ و از ته ِحلق داد می زدیم:

ای گل بهارم دشت لاله زارم               قلب داغدارم سنگ بی مزارم

درد موندگارم روز ناگوارم                زخم بی شمارم زهر روزگارم

تا اینکه یکهو آقای عامری رو دیدم. بابای شاگردم بود که بعدازظهرها بهش شیمی درس می دادم. یه جورایی آشنای دایی‌ام محسوب می‌شد. تا منو با اون وضع دید سریع روشو برگردوند و رفت. شب هم بهم پیامک داد که نمیخوام یه بچه مزلف مطرب به پسرم درس بده.

جرم‌های سنگین تری هم دارم توی پرونده‌ام: رفته بودم کافی شاپ تا هماهنگ کنیم برای یه تحصن دانشجویی. مثلا میخواستیم تیز بازی دربیاریم و خارج از دانشگاه برنامه‌ریزی کنیم که کسی تا لحظه آخر نفهمه. قرار بود رییس جمهور بیاد دانشگاه و سخنرانی کنه. به ما کارت مهمان ندادن. خب آخه از ما بهترون نبودیم. من گرایش سیاسی نداشتم خیلی. یعنی نمیفهمیدم راست و چپ چی میگن دقیقا. فقط میدونستم موقع انتخابات که میشه پته همدیگه رو می‌اندازن رو آب و بعدش وقت کابینه‌سازی یکهو میبینیم فلان راستی سر از کابینه رییس جمهور چپی درآورده و برعکس! دنبال کار سیاسی نبودم. می‌دیدم فواد شبها بعد از دانشگاه میره اسنپ کار میکنه که اجاره آخر ماهشون عقب نیفته. دانیال هم حال و روز خوبی نداشت. باید یه کلیه برای پیوند به خواهرش پیدا میکرد و کسی نبود که اهدا کنه. اونها هم که کلیه‌هاشون به خواهرش میخورد یکی بودن بدبخت‌تر از خودش که میخواستن با فروش کلیه یکی از چاله‌های زندگیشون رو پر کنن. دو سه باری به سرش زده بود بره بالاشهر خودشو بندازه جلوی ماشینِ یکی از این بچه مایه‌دارها که پول دیه‌اش رو بگیره و بتونه خرج سلامتی خواهرشو بده. بگذریم! اون روز دوبار آچمز شدم. یه سری  نمیدونم از کجا دخترعمو مثل جن سر راهم سبز شد و دید دارم میرم تو کافه، آمارم رو به بابام داد و وامصیبتا. بعدشم که سر قضیه تحصن ما رو گرفتن بردن کمیته انضباطی و به جرم فعالیت علیه امنیت ملی یه ترم تعلیقی گرفتیم. وقتی اومدم خونه رنگ به رخ بابام نبود. میگفت رفقاش بهش طعنه میزنن که پسرت سر از دود و دم کافه ها درآورده و ضد انقلاب شده.

از اون به بعد کمتر می‌رفتم بیرون. خونه‌نشین شده بودم و به دیوارهای اتاقم که پر بودن از عکس شهدا زل میزدم و هی با خودم میگفتم این رسمش نبود که از شهید و شهادت برامون فقط یه سالگرد و چفیه و سربند محض سلفی گرفتن بمونه. خط به خط کتابهایی که از خاطرات شهدا خونده بودم جلوی چشمم رژه می‌رفتند. همت سیگار می‌کشید. زن چمران بی حجاب بود. بدن شاهرخ ضرغام اینقدر خالکوبی های ناجور داشت که … اگه راسته که شهادت توفیقه و خدا بنده‌های خوبش رو میخره، پس چه جوری با اینا حساب کتاب کرده؟ منی که نصف این کارها رو نکرده بودم پیشونیم پر شده بود از برچسب بی دینی و ارتداد. سرم گیج می‌رفت از این حجم فکر و خیال. می‌خوابیدم اینقدری که بیدار نباشم و نفهمم دور و برم چی میگذره. دروغ نگم یه چندباری هم نمازهام میخوردند به تهِ تیغ آخر ِوقتی. دو سه باری هم قضا شدن. پازل بدبختی‌هام داشتن کامل میشدند: «هه! محمدرضا بی نماز شده!»

دیگه بی‌خیال درس و شده بودم. افتادم دنبال کار. آقا مهندسِ «نابغه‌ی» شیمی شده بود بنّا. میخواستم جون بکنم و عرق بریزم و آخرشب برسم خونه و فقط بخوابم. خسته شده بودم از جنگ اعصاب. از غش‌کردنهای مدام مامانم و از لعن و نفرینهایی که پدرم به خودش می‌کرد که همچین پسری داره. شدم بودم مایه ننگ خانواده. خواستگارهای خواهرم بعد از اولین جلسه وقتی می‌دیدن برادر عروس منم با بهونه و بی بهونه فرار می‌کردن. ولی من مگه چه کار کرده بودم؟ آدم کشتم؟ از دیوار مردم رفتم بالا؟ معتاد شدم؟ هی دور و برم رو نگاه می‌کردم  می‌دیدم اونهایی که دستشون تو جیب مردمه و مثل زالو خون این ملت رو دارن می‌مکند راست راست دارن راه میرن و کسی باهاشون کاری نداره که هیچ، یه وقتهایی بهشون سکه و مدال افتخار هم میدن. بعد من شده بودم آدم بده ی قصه.

یه شب قدم زنان که بی‌هدف داشتم می رفتم سر از فلسطین جنوبی درآوردم. یادم اومد یه روزهایی آرزوم این بود وقتی زن گرفتم خونه‌مون رو همین جاها بگیرم که بشم همسایه رهبری. ولی حالا دیگه نمی‌شد به این چیزا فکر کنم. بابا مامانم برام پا جلو نمی‌گذاشتن. خودم هم دنبال ازدواج نبودم. دروغ نگم از یه دختری قبلا خوشم اومده بود ولی چون مامانش مانتویی بود خونه‌مون شد جهنم. همون یه ذره شیری رو که بچگی خورده بودم مامانم داشت حرومم می‌کرد اگه اسم دختره رو دوباره می‌آوردم. میگفتن به مامانش میره و مانتویی میشه بعدها. میگفتن ما که تو رو با سلام و صلوات بزرگ کردیم این شدی. وای به روزی که مادر بچه‌ات از این خانواده باشه.

دوست دارم برم صحن انقلاب و جلوی گنبد طلایی وایسم و بگم جز شما و اهل بیت، دیگه کسی منو مسلمون نمیدونه. برم التماس کنم و پنجره فولاد رو توی مشتم بگیرم و بگم به جان جوادتون قسم من پدر و مادرمو دوست دارم و هیچ وقت نخواستم مایه بی‌آبرویی شون باشم.

بابا! به همین گنبد دارم قسم میخورم من همونی هستم که اگه هرسال اربعین با پای پیاده و تاول زده به حضرت عباس سلام ندم می‌میرم.

مامان! به همون اشکهای نمازشبتون قسم درسته که نمازهام دیر و زود میشن، ولی من بی نماز نیستم و دعای شهادت از قنوتم ترک نمیشه.

من هرکی و هرچی هستم اومدم حاضری‌ام رو بزنم و بگم یاغی نیستم.

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ هشتم؛ صلابت زینب در برابر حاکم جائر

خانم خدیجه آقایی از حضرت زینب روایت می‌کند و تلاوت‌های زیبایش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *