خانه / داستان / آب باریکه/ شَهپیر

آب باریکه/ شَهپیر

اشاره. آقای غلامرضا شیری در داستانی کوتاه و خواندنی از تأثیر سد بر تغییرات اساسی در زیست‌بوم منطقه‌ای از خوزستان می‌گوید.
حسین‌خون‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ سر بلند کرد، یدک‌کش را نگاه کرد که از عرض کارون رد می‌شد. یدک‌کش پهلو گرفت و ماشین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها آرام آرام از آن خارج شدند و گرد و خاک پشت سر آن‌ها به شتاب اوج گرفت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. سوز سردی می‌آمد، از روی آب که رد شد، سردی آن چند برابر می‌شد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. یدک‌کش دوباره حرکت کرد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. قپانی گفت: «نیومد؟» حسین‌خون‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ با دست ماشینی را نشان داد و گفت: ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌«ها! ولی رفت سرِ شهپیر زیارت، برمی‌گرده، وسایل آماده است.»

قپانی دسته کلنگ را جا انداخت و بعد آن را محکم دو سه مرتبه به زمین زد: «آماده است ولی کاش علی‌یار هم می‌آمد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌.»

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حسین‌‌خون‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ جواب داد: «داره میاد.»

از سربالایی بالای شهپیر ‌‌‌‌‌‌‌علی‌‌یار راه و بیراه می‌آمد، نزدیک مدرسه که رسید ایستاد، دستی تکان داد و دوباره لنگ لنگان توی جاده راه افتاد.

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حسین‌‌خون‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ تمسخرکنان گفت: «انگار بُز شلیه، چطوری راه میاد.»

قپانی ریز خندید‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. صدای قایق‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی که رفت و آمد می‌کردند بیشتر شده بود و تند تند قایق ازکارون تا [۱] می‌کردند و مسافرها را پیاده می‌کردند‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌.

قپانی گفت: «چقدر آدم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ میاد؟»

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حسین‌‌خون‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ جواب داد: «برای زیارت میان، تازه شروع شده، چند وقت دیگه که هوا خوب بشه این‌جا غلغله میشه.»

‌‌‌‌‌‌‌علی‌‌یار رسیده نرسیده گفت: ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌«ها! تازه این که چیزی نیست‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. پریروز نمی‌دونی چه خبر بود، محشر کبری بود‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. سلام، احوالتون؟»

قپانی دستش را دراز کرد، دست استخوانی علی‌یار میان دست‌های‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ پَت و پهن قپانی گم شد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌.‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ علی‌یار روی قبر نشست و سرد سردک سلامی‌ کرد و زیر لب گفت: «مرد حسابی این چه‌وقت اومدنه؟»

‌‌‌‌‌‌‌علی‌‌یار جواب داد: «چته حالا؟ بابا صاحب عزا که هنوز نیومده، مرده بی‌صاحب رو که نمیشه بیرون آورد، باید صاحبش باشه یا نه؟ هنوز نیومده؟»

قپانی اشاره کرد: «رفت زیارت شهپیر، اون بالا.»

علی‌یار سر برگرداند و شهپیر را نگاه کرد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. سیاهی آدمی ‌را دید که کنار شهپیر ایستاده است و گفت: «آب بالا نیومده؟» و خودش نزدیک آب شد و بعد زمزمه‌کنان جواب خودش را داد: «تا قبر مش نعمت بود، حالا قبر اونم رفته زیر آب، اوووه خیلی بالا اومده… خیلی بالا اومده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. میگن تا اون بالا هم می‌رسه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌.» و تابلو را نشان داد: «گمونم هشتصد متری میشه.» نوشته روی تابلو را قبلا حفظ کرده بود، قپانی پرسید: «شروع کنیم؟» علی‌یار سر جنباند که نه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حسین‌‌خون گفت: «پریروز این‌جا محشر کبری بود، از همه جا اومده بودند. اونقدر ماشین توی این جاده بود که فکر می‌کنم تا خود دهدز هم صف ماشین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها رسیده بود‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. اونقدر آدم اومده بود انگار که عاشورا شده بود.»

  • «چی؟»

«خیلی هم شلوغ‌تر تا بحال همچین جمعیتی ندیده بودم.»

‌‌‌‌‌‌‌علی‌‌یار گفت: «پس کی میخواد بیاد؟»

قپانی امام‌زاده را نگاه کرد: «داره زیارت می‌کنه. می‌دونی چند سال این جا نبوده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. آدم، وکیل وصی که می‌شه این جوری می‌شه، می‌گن توی پاتخت [۲] بروبیا داره.»

علی‎یار گفت: «آقا! دو سه دسته چَپی [۳] اورده بودند، الکی که نیست، تازه اولین بار بود که می‌خواستند یه امام‌زاده را جابجا کنند، می‌گفتند: شهپیر معجزه داره، هیچکی جرأت نمی‌کرد جلو بره، نمی‌دونم کدوم شیر پاک‌خورده‌ای هلم داد و افتادم توی گودال، توی گودال پام گیر کرد به سیمانی دور مزار آقا همه‌اش زخم شد. آقا لیک ‌و لاکی [۴] بلند شد که نگو و نپرس‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. جرثقیل که چفت شد به مزار آقا، چِهرِشت [۵] مردم کوه را لرزاند. اصلاً انگار کارون هم دردش اومد. صدای هوفشتش [۶] چند برابر شد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. جمعیت صلوات می‌گفتند، قیامتی بود‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌.»

قپانی گفت: «می‌گم حالا این از اون سر دنیا بلند شده اومده که چی؟ مادرش رو از این‌جا در بیاره و ببره بالاتر، که چی بشه؟ این قبرا مال سی چهل سال پیشه، چیزی که توش نیست، گاشا [۷] یه مشت استخون.»

‌‌‌‌‌‌‌علی‌‌یار گفت: «ساکت! یه وقت جلوش نگی ناراحت می‌شه، مگه بابای خودت چی بود که درش اوردی و بردی بالا خاکش کردی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها؟»

قپانی غیض غیضی تشر زد: «خوب ما همین جاییم. فردا منم کنارش خاک می‌شم و بچه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و تا رگ و رشتن ما هست همین‌ جاییم. ولی این آقا، سالی دوازده ماه هم سری به این جا نمی‌زنه، دیگه چرا یه مشت استخون رو جابجا‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ می‌کنه، به چه دردی می‌خوره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ بره زیر آب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌…»

علی‌یار غرمبید: «استخون چیه مرد حسابی، جسدش امانته می‌فهمی ‌امانت چیه؟»

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حسین‌‌خون جواب داد: «جسد مرحوم عاموم هم امانت بود، شیش ماه تمام، تا مال کوچ بکنه، بعد ِشیش ماه صحیح و سالم از زیر خاک بیرون اومد.»

قپانی پوزخندی زد و گفت: «خودت دیدی؟»

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حسین‌‌خون مِن مِنی کرد: «نه! برام گفتن.»

قپانی ادامه داد: «همین دیگه زود باور می‌کنی، امانت باشه مگه با بقیه جسدها چه فرقی داره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌؟»

علی‌یار گفت: «به ما چه ربطی داره، این قبر مادرشه ما هم اومدیم درش بیاریم به ما چه ربطی داره، اما امانت که باشه خاک به امانتش خیانت نمی‌کنه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌… صبح که تلفن زد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ گفت خودتون ترتیبش رو بدین، من میرم سری به اقوام بزنم.»

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حسین‌‌خون رد ماشینی را که خاک می‌کرد و به سمت چمن [۸] می‌رفت را دنبال کرد تا ناپدید شد.

– «رفت چمن!»

قپانی گفت: ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌«ها!»

علی‌یار گفت: «بوی بارون میاد بجنبید.»

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حسین‌‌خون رفت سمت کلنگ، قپانی هم بیل را برداشت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. علی‌یار زیر لب دعایی خواند، سر کتابش را باز کرد و روی تخته سنگی نشست و زیر لب زمزمه کرد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حسین‌‌خون کلنگ زد. برقی از نوک کلنگ پرید. علی‌یار گفت: «وقتی داشتن امام‌زاده را بلند می‌کردند، یه دفعه یه نوری که میگن سبز رنگ بود از توی مزار بیرون زد اقا! همه جیغ زدند، زن‌ها بیهوش شدند و میگن مهندسی که بتون دور قبر آقا رو ریخته بود، دیوونه شد. میگن اون نور تا چند دقیقه چشم‌های همه رو کور کرد. همه اونایی که کنار قبر بودند‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌.» قپانی خاک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها را بیرون ریخت و گفت: «من گور پرویز [۹] بودم، از اون بالا همه چیز رو می‌دیدم. خیلی شلوغ بود. صدای بلندگوها آدم رو کر می‌کرد.»

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حسین‌‌خون کلنگ را محکم پایین آورد: ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌«ها! چهار پنج دسته چپی اومده بودند. علی‌داد هم بِکُش می‌خوند، مردم هم سینه می‌زدند. حتی علی‌داد یاریار [۱۰] هم خوند همه گریه کردند. علی‌داد که یاریار خوند همه ریختن به هم، از همه طایفه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها آمده بودند.» خواست بگوید طایفه طایفه شده بودند و هر کسی برای خودش می‌خواند و سینه می‌زد، اما پشیمان شد. دوباره گفت: «جرثقیل که چفت شد به مزار آقا، یه دفعه چهرشت افتاد میان مردم، همه توی سر و سینه می‌زدند، چند نفری هم بیهوش شدند‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌.»

  • «چه خبرته ؟ بذار بیام بیرون!»

قپانی ایستاد تا ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حسین‌‌خون کنار بکشد، بعد با بیل خاک‌ها را بیرون ریخت و گفت: «منم دیدم. از اون بالا بهتر معلوم بود. خیلی جمعیت بودند.»

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حسین‌‌خون به دسته کلنگ تکیه داد. «دنبال جرثقیل راه افتادند و جرثقیل که قبر آقا رو زمین گذاشت، هجوم کردند توی قبر. تمام خاک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های قبر آقا رو بردند. می‌خواست باشی و ببینی. بعد هم که آقا رو اون بالا خاک کردند. کی باور می‌کرد کسی بتونه آقا رو جابجا کنه. اصلاً کی فکر می‌کرد آب این قدر بالا بیاد که پل شالو [۱۱] هم بره زیر آب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. شهپیر که رفت زیر آب، تازه چیزهای زیادی هم رفت زیر آب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌.»

قپانی زیر لب طوری که فقط دو نفرشان بشنوند گفت: «اینم که کتابش رو گرفته دست و فقط داره قل هو الله می‌کنه، راست میگه بیاد بیل بزنه.»

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حسین‌‌خون جهری [۱۲] گفت: «خب باشه، تو ما رو کشوندی این‌جا که قبر بکنیم، حالا درسته که فامیل منه، ولی خوب دست اندرکار تویی.»

قپانی خاک‌ها را بیرون ریخت. «چقدر قِیله [۱۳] لامصب. دوسه متر میشه. خیلی مونده تا برسیم به سنگ؟»

‌‌‌‌‌‌‌علی‌‌یار گفت: «نه! چیزی نیست. دو سه تا کلنگ دیگه خلاص. خودم یادم هست تا سر شانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های سوزعلی بود.»

  • «ای بَووم هی!» قپانی زانو برید و نشست: «تا سر شونه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های سوزعلی؟»

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حسین‌‌خون خنداخند نگاهی کرد: «یعنی اقل کم سه چهار متری مونده. آخه پیمونه کوچکتری نبود؟»

‌‌‌‌‌‌‌علی‌‌یار کتابش را بست: «خب سوزعلی مزار رو کند. از قدیم هم گفتن باید تا سر شونه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های گورکن باشه. دیگه معلوم نکردن گورکن یه متری باشه یا دو متری. حالا که چیزی نمونده، جلد باشین بارون نزدیکه.»

قپانی دست‌هایش را ستون کرد، پشتش را بالا داد، کمر راست کرد و با پا بیل را برداشت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حسین‌‌خون تکیه داده به کلنگ و کارون را نگاه کرد.

  • «هیچی سد کارون سه رو هم ساختند. کی فکر می‌کرد این‌جا، توی دل این کوه، یه همچی آبی جمع بشه. قدرت خدا من که باورم نمی‌شد.»

‌‌‌‌‌‌‌علی‌‌یار زمزمه کنان گفت: «از پل شالو که رد می‌شدی، سرت گیج می‌رفت این قدر قیل بود. بعد بالای سرت رو که نگاه می‌کردی، چشمات تار می‌شد. پل جدید اونقدر بلند بود که کمپرسی روی اون، مثل یه نقطه سیاهی بود‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. حالا آب اونقدر بالا اومده که پل که هیچی، تا پایه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های پل جدید هم رسیده. اصلاً خودم هم باور نمی‌کنم. یادش بخیر پل شالو! درش نیاوردند تا رفت زیر آب.»

قپانی پا بیل کرد و کپه ای خاک را بیرون ریخت.

  • «خیلی چیزهای دیگه هم رفت زیر آب، شنیدی اون طرف باجول [۱۴] یه گنج بزرگی بود، می‌خواستن درش بیارن ولی رفت زیر آب.»

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حسین‌‌خون کلنگ‌زنان و هن‌هن‌کنان گفت: «شنیدم میگن خرج یکسال مملکت رو می‌داد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، راست میگن؟»

قپانی که سرحال آمده بود ادامه داد،

  • «میگن ا‍‍‍ژدهایش رو دیدن که از گودال بیرون زده و فرار کرده و از دهانش آتش بیرون می‌ریخت. هیچکس جرأت نکرد نزدیکش بشه. رسیده بودند گنج رو در بیارن که آب اومد و رفت زیر آب.»

قطره بارانی روی پیشانی علی‌یار نشست، علی‌یار آرام باران را گرفت و رد نگاهش را چرخاند سمت چمن [۱۵]، ماشینی به سرعت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ جاده خاکی را پشت سر می‌گذاشت. آرام با خود گفت: «رفت برای ملاح» [۱۶] و زمزمه‌کنان ادامه داد: «تو کُر [۱۷] نیستی کُرَوِی [۱۸] مِن دل!» چشم گرداند به قبر، گودال گودتر شده بود. قپانی کمر راست کرد و علی‌یار را دید زد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. گرد و خاک ماشین هنوز ننشسته بود با خود گفت: «تو اگه مهر مادر داشتی، فامیل مادرت رو نجات می‌دادی. براشون جاده می‌کشیدی. نه جسد مادرت بیرون می‌کشیدی. انگار ما نوکرشیم. درسته که عامیمه [۱۹] ولی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، حرفش را واپس خورد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌.» ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حسین‌‌خون از گودال بیرون آمد. سردش شده بود. باران را حس می‌کرد. با خود اندیشید: «حیفه تو بی‌بی که پسرت مهر بره! برای اسمش اومده تو رو ببره بالا و گرنه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌…»

نم نم باران شروع شده بود. قپانی آرام بیل زد.

  • «علی‌یار! رسیدیم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌.» علی‌یار بلند شد بالای گودال، آمد سرک کشید.
  • «یا امام‌زاده شهپیر‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌!» و سرگرداند سمت شهپیر.

قپانی گفت: «مزارش رو دیشب کندیم کنار امام‌زاده، زود باشین تا بارون شروع نشده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌.» علی‌یار توی قبر پرید و سنگ‌ها را بلند کرد. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حسین‌‌خون کمک کرد و سنگ‌ها را بیرون می‌کشید. قپانی بالا دست ‌‌‌‌‌‌‌علی‌‌یار ایستاد و سنگ‌ها را گرفت. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حسین‌‌خون کمر راست کرد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، چشم گرداند، باران تندتر شده بود. تمام قبرها زیر آب رفته بودند. آهی کشید، مزار پدرش هم چند روز پیش زیر آب رفته بود. باران شدت پیدا کرد. آب از گوشه قبر پایین می‌رفت. سفیدی کفن پیدا شد. ‌‌‌‌‌‌‌علی‌‌یار زیر لب دعا می‌خواند و قپانی حیرت زده نگاه می‌کرد.

علی‌یار سنگ آخری را برداشت و به دست قپانی داد. جسد سفید، آرام توی قبر خوابیده بود‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حسین‌‌خون تابوت را کشان‌کشان تا پای قبر آورد. باران به شدت می‌بارید. آب از سر و روی ‌‌‌‌‌‌‌علی‌‌یار روان شده بود. قپانی شیطنت کرد،

  • «یعنی سالمه؟‌‌‌‌‌‌‌» علی‌‌یار آرام کفن روی صورت را گرفت، کفن جر خورد و ارام شکافته شد. ‌‌‌‌‌‌‌علی‌‌یار دستش را پس کشید و هراسناک به قپانی نگریست. باران سیل آسا می‌بارید و توی قبر جاری می‌شد.

حسین‌خون غرید: «زودتر تا آب اون رو نبرده.»

‌‌‌‌‌‌‌علی‌‌یار کفن را کنار زد. قپانی چشمانش را بست. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حسین‌‌خون سر برگرداند‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. کفن گشوده شد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. زبانش بند آمد. تصویر چهره مهربان بی‌بی جلوی چشمانش نقش بست. بهتش زد. زبانش بند آمد. قپانی چشم‌هایش را باز کرد و نالید: «یا شهپیر!»

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حسین‌‌خون سربرگرداند.

  • «یا شهپیر!»

آسمان غرید و از آسمان بی‌وقفه باران بود که می‌ریخت. ‌‌‌‌‌‌‌علی‌‌یار مات و منگ جسد را برانداز کرد. قپانی من‌من کنان پرسید: «سالمه؟»

‌‌‌‌‌‌‌علی‌‌یار سر تکان داد.

هنوز چهره مهربان و پر از لبخند بی‌بی جلوی چشمانش بود‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. ‌‌‌‌‌‌‌علی‌‌یار زانو برید. قپانی شهپیر را نگاه کرد. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حسین‌‌خون اندیشید: «هیچکس باورش نمی‌شه.»

صدایی توی گوش ‌‌‌‌‌‌‌علی‌‌یار زنگ زد.

– «خاک به امانتش خیانت نمی‌کنه.» باران از چهار طرف قبر سرازیر شده بود.

[۱] – از آب رد شدن

[۲] – پایتخت

[۳] – ساز محلی بختیاری که در عزا نواخته می‌شود

[۴] – سروصدای زنان هنگام عزاداری

[۵] – فریاد از ته دل

[۶] مهیب

[۷] -شاید

[۸] – روستایی در سادات حسینی دهدز

[۹] – روستایی در سادات حسینی دهدز

[۱۰] – آواز عاشقانه بختیاری که در فراق خواندش معمول‌تر است

[۱۱] – پل آهنی و قدیمی‌ که بر روی کارون و در مسیر کوچ ایل بختیاری بود

[۱۲] جروبحث

[۱۳] – گود

[۱۴] – نام روستایی در کناره کارون در دهدز

[۱۵] – نام روستایی در سادات حسینی دهدز

[۱۶] – نام روستایی در سادات حسینی دهدز

[۱۷] پسر

[۱۸] تاول

[۱۹] – خاله

همچنین ببینید

جستار بخوانیم/ مویه‌های «هرس»

آقای فرهاد حاجری از «هرس» نسیم مرعشی می‌گوید و از تلخی کتاب و جنگ

۳ دیدگاه

  1. عالی بود بسیار زیبا و جذاب

  2. درود…..داستان بسیار زیبا و به نکات خوبی اشاره شده

  3. درود استاد. عالی بود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *