خانه / داستان / آب باریکه/ هزارساله که رفتی

آب باریکه/ هزارساله که رفتی

اشاره: سامان درویش در این نوشته سوار ماشین زمان شده است و ما را با خود به آینده‌ای از برهوت می‌برد؛ برهوتی از بی‌آبی و سرگردانی.

شنیدم آنجا گل سرخی است که سعادت است. می‌گردی، می‌یابی، می‌چینی، می‌جوشانی، می‌نوشی تا احیا شوی و جاودان بمانی.

گزارش اول

به آنجا رفتم. آفتاب، گرم می‌تابید. آب نداشتم و تشنه بودم. زمینی بود وسیع و پست و بلند و خشک. پیِ آب گشتم. نه آب دیدم نه آدمی که بتوان سراغ آب از او گرفت. گشتن را از سر گرفتم. وقتی گذشت، صدای شاعری به گوش رسید که مدام می‌خواند. جلوتر رفتم. شاعر را دیدم؛ سری بود بی تن، بر تکه سنگی داغ که با لبانی ترک‌خورده مصرعی را تکرار می‌کرد. سراغ آب از او گرفتم. نمی دانست. سر کج کردم و دور شدم. طوفان شن بلند شد. جایی بس وهم‌آلود و خوفناک بود.

گزارش دوم

تشنگی امانم را بریده بود. رو به سوی جنوب نهادم. رفتم تا آب بیابم؛ نیافتم. خورشید داغ‌تر می‌تابید و بادی سوزان گونه‌هایم را می‌سوزاند. تنها سنگ‌ها را بر کوه دیدم و ریگ‌ها را بر زمین و نمک و خار. شیار‌های عظیم خالی را دیدم که زمانی رود بوده‌اند.  زمینِ بایری بزرگ و ترک‌خورده، که جای خالی تالابی بود. در پسِ تالاب قریه‌ای جستم. شاد شدم. وارد شدم. خانه‌ها خالی بود و در هر خانه گوری. کسی را زنده نیافتم. طوفان شن بلند شد. در کنار مردگان بیتوته کردم.

گزارش سوم

راه را عوض کردم. تنم، جز ماسه‌های داغ چیزی را نه حس می کرد و نه چشمانم یارای دیدن داشت. ناگهان گله‌ی شتری پیش آمدند. بالاخره موجود زنده  می‌دیدم. از آنها سراغ آب گرفتم. خیره به من زل زدند. شتر پیری جلو آمد و گفت چاه بکَن. عجیب جایی است اینجا؛ وهم آلود و خوفناک. حفر کردم. پایین رفتم. خاک این گودال به قدر ریگ زمین داغ نبود. اما آبی از دیواری رخنه نکرد. نمی‌چکید. خست داشت. بسیار کندم، بسیار خاک خشک دیدم. شیره‌ی جان این خاک هم مانند تن من خشکیده است. بیرون آمدم. شتر به من خندید. به  اطرافم اشاره کرد. نگاه انداختم. هزاران هزار چاه خشک و تازه‌ی دیگر به چشم می‌آمد. چاه‌هایی که به اندازه‌ی تشنگی حفار‌هایشان عمیق بودند؛ به انداز‌ی چاه ویل. خسته شدم، گرسنه شدم. طعمه‌ای جز شتران نبود. یک رأس از میان گله گرفتم، ضبحش کردم. همچنان می‌خندید. گوشت تنش از ریگ بیایان خشک‌تر بود، اما شکم گرسنه را سیر می‌کرد. از گوشت و خون جانی تازه گرفتم. چون می‌بایست گل سرخ را می‌یافتم، تشنگی و گرسنگی و مرگ را ملالی نبود. پس ادامه دادم.

گزارش چهارم

از سپیده‌ی صبح تا گرگ و میش غروب یک‌نفس راه رفتم. صحرا بود و صحرا. کویر بود و کویر. چشمانم فقط سراب سِیر می‌کرد. میان ماندن و گشتن‌ها، ناگهان دیواره‌ای عظیم یافتم. سترگ و ستونی. بلند بالا و قد برافراشته. آن‌ورش را نمی‌توانستم بیابم. از نظرم گم بود. انگار چیزی را در درونش محصور کرده باشد. هر چه بر آن کوفتم، جز ملال، حاصلی برایم نداشت. ناامید نگشتم. جلوتر رفتم، یکی دیگر: جداره‌ای سنگی. جلوتر، یکی دیگر: کوهی از بناهای عظیم. دایره‌وار می‌گشتم و همان بود. من و صحرا، وسط ابوالهول‌هایی، اهرام مانند اسیر بودیم. از شدت غم گریستم. شترها، اما می‌خندیدند به غریب روزی من. نه نایی برای ادامه دادن داشتم و نه جانی. عطش هر لحظه مرگ را نوید می‌داد. این خاک خشک‌تر از آن است که حتی بتواند علف سبزی برویاند. گلی نخواهم نیافت و سعادتمند نخواهم شد. آمده بودم که بمانم ولی خاک، خاک مرگ بود.. این مرز پرگهرِ پدران،چه برش آمده است؟ این خاک تشنه، خانه‌ی ابدی من خواهد شد؟ وارث به حق این کنام خشکیده تنها و تنها شتران خواهند بود؟ شترانی که به من خواهند خندید.

گزارش آخر

به اینجا آمدم، آب نبود، مُردم. خاک شدم و جزئی از صحرای بی‌انتها. باشد که این ریگ روان خون مرا در خود ببلعد و گل سرخی برویاند که سعادت است. می‌گردی، می‌یابی، می‌چینی، می‌جوشانی، می‌نوشی تا احیا شوی و جاودان بمانی.

همچنین ببینید

آب باریکه/ شَهپیر

آقای غلامرضا شیری در داستانی کوتاه و خواندنی از تأثیر سد بر تغییرات اساسی در زیست‌بوم منطقه‌ای از خوزستان می‌گوید

۴ دیدگاه

  1. تصویرهای عجیب ولی قابل تصور! آینده‌ای دور ولی نزدیک!

  2. بسیار زیبا بود استاد ?

  3. چقد حال کردم سامان…افرین

  4. خیلی خوب بود. مخصوصاً آخرش: آب نبود، مردم!
    مرسی سامان واسه این نوشته‌ی خوبت.

پاسخ دادن به الهه لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *