خانه / داستان / آب باریکه/ اینجا آبادان؛ ماهی‌ها از تشنگی می‌میرند

آب باریکه/ اینجا آبادان؛ ماهی‌ها از تشنگی می‌میرند

اشاره. خانم مریم پورانصاری از کابوس بی‌آبی در آبادان می‌گوید و خشک شدن کارون و مرگ ماهی‌ها.
خواستم بنویسم آن سال‌های دور، آن‌وقت‌ها که آب هنوز شور نبود، یا وقتى ساختمان‌ها با ترکش سوراخ‌سوراخ نشده بود، یادم آمد تا جایى که سنم قد می‌دهد همه‌چیز بوى لجن می‌داده است. پس این‌طور می‌نویسم: آن‌وقت‌ها که هنوز به تاریکى عادت نکرده بودم، آن سال‌های دور، یادم می‌آید یکى از شب‌های بی‌برقی، بابا، على را که حسابى از تاریکی ترسیده بود بغل کرد و توى گوشش گفت: «مردها که گریه نمی‌کنند.» بعد مادربزرگ شال خیسش را روی صورت و من علی انداخت و گفت: «حالا بخوابید.» آن شب  من توى دفتر خاطراتم نوشتم امشب دوباره برق رفته. من بی‌برقی را دوس دارم چون شب‌ها توى اتاقم نمی‌خوابم. مامان دیشب کف حیاط را خیس کرد تا ما گرممان نشود. شال مادر بزرگ بوی شط می دهد. دیشب شب خوبى بود. بابا به على گفته بود مردها گریه نمی‌کنند.

بعدترها ما یاد گرفتیم که چشم‌هایمان را توى گردوخاک ریز کنیم و گل‌ها را تف کنیم ولی گریه نکنیم. ما آرام سرفه کردن را خوب بلد شدیم.  یادمان دادند آب‌شور را ببلعیم و از رنگ قهوه‌ای آب نترسیم. به ما یاد دادند که لوله‌های داغ همیشه پر از آب نیستند. باور کردیم حتی رودخانه هم می‌تواند آب نداشته باشد. ما پابه‌پای گاومیش‌های تشنه به گل نشستن کارون را تماشا کردیم. یاد گرفتیم رد پاى دزدها را بشناسیم و دم نزنیم. حتى دیگر به سرمان نزد که روى نوک پا بایستیم و ببینیم پشت دیوار بد بوى پالایشگاه چه هیولایى خوابیده که از خون ما می‌خورد و بوى گندش شهر را برمی‌دارد و ما نمی‌بینیم.

حالا براى من یکى، هزار سال از آن شب‌های بی‌برقی می‌گذرد. توى کابوس‌هایم بابا را می‌بینم که توى تاریکى سمت حیاط می‌رود ولى ماه پیدا نیست. آسمان قرمز خاک گرفته سرفه‌اش می‌اندازد. صدایش می‌کنم: «بابا برات آب…» لبم را گاز می‌گیرم و به شیر آب التماس می‌کنم. شاید صدای قطرهایش سکوت تاریک‌خانه را بشکند. باد داغ و خاک از لای در تو می‌آید، ولی مامان دیگر کف حیاط را خیس نمی‌کند، چراکه آبى از لوله‌ها نمی‌آید. على هنوز خانه نیامده. تمام شب پشت دیوار پالایشگاه بو می‌کشد و قدش نمی‌رسد. برایم تعریف می‌کرد گاهى که سرش را خیلى بالا می‌برد، چطور از پشت پیراهنش را می‌کشند و توى خاک میفتد. تمام شب دستش را روى دیوارها می‌کشد. جاى ترکش‌ها را لمس می‌کند و نمی‌تواند پرشان کند.

توى حیاط بوى شرجی و ماهی و خاک، دلم را به هم می‌زند. مامان می‌گوید «خوب بود اگه آب شطِ از لوله رد می‌کردن،دورمونِ آب‌گرفته، آب نداریم.» بابا می‌خندد. مادربزرگ که چشم‌هایش سال‌هاست تسلیم تاریکی شده‌اند خیره به روبرو با خنده می‌گوید: «بوی شط میاد. ایی کارونه روبرومون؟ بی‌بی بیا شال بده دست آب. بعد بنداز رو صورتت. خوابت میبره. حواست باشه آب نبرش هاااا!» هاج و واج خیره می‌شوم به روبرو و به حال پیرزن غبطه می‌خورم. آرزوی دیدن سراب توی تاریکی مثل کارون کوچکی از چشم‌هایم پایین می‌آید. على نصف شب از بی‌کاری برمی‌گردد. می‌دوم سر راهش: «گرمته؟ ها؟ عوضش امسال با این وضع خرماها زودتر می‌رسن. قراره صب با تانکر آب بیارن برامون. گریه نکنیاا.» سرش را نزدیک صورتم می‌آورد: «خرماها خشک‌شده کوکا. نمی‌بینی؟» توی تاریکی به شبحی زل می‌زند که نیمه‌اش نخل است و نیمه‌اش انسان. «چند تا ماهی تو تانکر جا میشه؟» حسابی گیج شده‌ام. «ماهی برا چی؟؟» صورتش را نزدیک می‌آورد و توی گوشم زمزمه می‌کند: «ماهیا دارن از تشنگی می‌میرن.» نگاهش می‌کنم. مردتر از این حرف‌ها شده. بابا گفته بود که مردها گریه نمی‌کنند.

برمی‌گردم سمت اتاقم. چشم‌هایم حالا خوب به تاریکى عادت کرده. خاک دفترچه را پاک می‌کنم. صفحه‌ای که انگار هزار سال پیش نوشته‌ام را دوباره باز می‌کنم. خط آخر نیاز به اصلاح دارد. مداد را آرام روى کاغذ تکان می‌دهم: مرده‌ها گریه نمی‌کنند.

همچنین ببینید

جستار بخوانیم/ مویه‌های «هرس»

آقای فرهاد حاجری از «هرس» نسیم مرعشی می‌گوید و از تلخی کتاب و جنگ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *