خانه / داستان / نگاه منتقد/ چه کسی از ویرجینیا مرعشی می‌ترسد؟!

نگاه منتقد/ چه کسی از ویرجینیا مرعشی می‌ترسد؟!

نگاهی به «پاییز فصل آخر سال است» نسیم مرعشی

اشاره: یزدان سلحشور در نقد پرفروش‌های داستان این بار به سراغ کتاب «پاییز فصل آخر سال است» خانم مرعشی رفته است.

آشکارا بگویم که هیچ وقت نمی‌خواستم به عنوان یک منتقد سینمایی به نقطه‌ای برسم که مسعود فراستی رسیده و همه درباره‌اش می‌گویند قبل از دیدن هر فیلمی، نظر مثبت‌اش را پشتِ در سالن می‌گذارد و می‌رود تو، به این امید که…وقتی بعد از پایان فیلم از سالن بیرون می‌آید یک نفر آن را دزدیده باشد! نه! واقعاً نمی‌خواستم به این نقطه برسم اما ظاهراً در ۵۰ سالگی و در حوزه‌ای متفاوت یعنی نقد داستان به آن رسیده‌ام!

اشکالی دارد من از رمانی که از زمستان ۹۳ تا زمستان ۹۶، ۳۱ نوبت منتشر شده باشد و آخرین تیراژش هم ۲۵۰۰ نسخه باشد و برنده جایزه جلال ال آحمد هم باشد، خوشم نیاید؟ [قبل از اینکه -به عنوان یکی از طرفداران دو آتشه‌ی نسیم مرعشی- بخواهید مرا از یکی از چراغ‌های راهنمایی میدان انقلاب آویزان کنید اضافه کنم: خوشم نیامده، نگفتم بدم آمده!]

*

کتاب، طرفداران پرشماری دارد. من هرچه گشتم تنها به یک مخالف در فضای مجازی برخوردم که آن هم معترف بود که در این مخالفت، تنهاست و البته به عنوان یک زن، از همان زاویه‌ای مخالف رمان بود که بقیه موافقش بودند یعنی فمینیسم: «انگار من تنها کسی‌ام که این کتاب رو دوست نداشته. خیلی سطحی و سکسیستی و ضد زن. از تصویر زن های وابسته و مردد و ضعیف و منتظر کتاب متنفرم!» اما این زن‌ها از کجا آمده‌اند و چه دغدغه‌هایی دارند؟ «رمان از سه زن که هر کدام به افق‌های فرهنگی و طبقه‌های اقتصادی متفاوت تعلق دارند صحبت می‌کند، یکی از رشت آمده، یکی از اهواز و یکی هم اهل تهران است. یکی از مواردی که در این رمان بازتاب یافته شبیه شدن این سه نفر، به‌رغم تفاوت‌های خاستگاهی، به همدیگر است. این شباهت که احتمالاً به یمن تحصیلات و عناصر نوین فرهنگی پدید آمده، هر سه نفر را در موقعیت فرهنگی‌ای قرار می‌دهد که به صورت کلی فرهنگ غربی نامیده می‌شود. هر سه زن به کانون فیلم می‌روند، فیلم‌های مشابه می‌بینند،هنرمندان محبوب‌شان یکی‌ست، موسیقی‌ای که گوش می‌دهند یکی‌ست و هر سه میل دارند جور دیگری باشند. همین وضعیت سبب می‌شود هر سه احساس کنند جهان دیروزشان کوچک است و باید به تغییر دادن جهان‌شان اقدام کنند.وعده‌های کار، عشق و مهاجرت سه وعده‌ی اساسی این رمان هستند، اما هر سه شخصیت در برابر این وعده‌ها دچار سرخوردگی می‌شوند. زن‌های این رمان گرفتار موقعیت‌های بی‌بازگشت هستند و بنابراین چاره‌ای جز انتخاب کردن ندارند؛ از طرف دیگر هیچ یک نیز نمی‌توانند به موقعیت‌هایی که پیشتر داشتند، بازگردند.»[سوسن شریعتی/نشست نقد کتاب در شهر کتاب/۲۳دی۹۴/ایسنا] رمان روایت این سه زن است با نام‌های لیلا، شبانه و روجا. نام «شبانه» تا حدی استعاری می‌نماید اما نویسنده برایش دلیلی می‌آورد و با عینی کردن یک ذهنیت، با مخاطب ارتباط برقرار می‌کند[کاری که در کل رمان می‌کند و به نظر من این مهم‌ترین دلیل حرفه‌ای پرمخاطب شدن این رمان است نه اینکه زنان جوانی که در دهه‌های ۶۰ و ۷۰، نوجوانی و جوانی خود را تجربه کرده‌اند خودشان را در آن پیدا می‌کنند، لااقل نه فقط]:

«لیلا بهش گفت:چه خوب شدی! راستی اسمت چیست؟

-شبانه.

-چه اسم عجیبی.کجایی هستی؟

-تهرانی. بابام عاشق شاملوست. اسم شعرهایش را گذاشته روی من.»

این سه زن، مردهایی را روبروی خود دارند؛ آن اسامی هم تا حدی استعاری می‌نماید: میثاق، ارسلان، ماهان.  یکی شوهر، یکی همکار، یکی برادر و هر سه مانع رشد! یکی زن را تنها می‌گذارد و می‌رود غرب و دیگری سعی دارد زن را تحت سیطره داشته باشد و سومی معلول است و سد پیشرفت.[اصلاً قرار نیست در اینجا نقد محتوایی کنیم چون به آن معتقد نیستم اما  به گمانم این همه اقبال خوانندگان زن از این کتاب به خاطر همزادپنداری با شخصیت‌هاست و گاهی هم در فضای مجازی به خوش‌زبانی برخی از کاربران مذکر هم انجامیده:«به نظرم این کتاب خوب رو هر پسری باید بخونه تا بیشتر با خلقیات و نحوه واکنش جنس مخالف با موضوعات مختلف آشنابشه و بیشتر اونارو درک کنه، چون این کتاب خیلی زنانه نوشته شده و خوندنش واسه هرپسری واجبه.»] از طرف دیگر:« فهم رمان در یک جمله نهفته است، این جمله که هیچ چیز هیچ وقت قرار نیست درست شود، ما را با ذهنیت جاری در رمان آشنا می‌کند.»[مصطفی مستور/نشست نقد کتاب در شهر کتاب/۲۳ دی۹۴/ایسنا]

*

«پاییز فصل آخر سال است» یک اثر فمینیستی‌ست البته اثر فمینیستی رادیکالی نیست مثل آثاری که ویرجینیا وولف را بدل به یک اسطوره‌ی این نهضت در قرن بیستم کرد اما به هر حال به قول حافظ: این قدر هست که بانگ جرسی می‌آید! رمان از لحاظ پرداختن به زندگی سه زن با دشواری‌های آشکار «سد راه بودن مردان»، شباهت‌های دور یا نزدیکی به «ساعت‌‌‌ها»ی مایکل کانینگهام دارد که شخصیتِ محوری‌اش وولف است و باقی زن‌ها تحت شعاع او هستند همچنان که شبانه و روجا تحت شعاع لیلا هستند. «این کتاب در دو بخش تابستان و پاییز و هر بخش به قول نویسنده در سه تکه نگاشته شده است. سه دوست که از زمان دانشگاه به هم متصل شدند و حال راهشان کاملاً از هم جداست. شبانه و روجا از دل لیلا ساخته می‌شوند. چون لیلا داستان آنها را زودتر از سر گذارنده است، و حال قصه‌گوی داستان‌شان می‌شود.»[سیده مریم حسینی سیدی/سایت جیک و بوکjeekobook]

*

رمان نسیم مرعشی، دیالوگ‌های جذابی ندارد یعنی این دیالوگ‌ها «کُنش» ایجاد نمی‌کنند و روایت را پیش نمی‌برند. نویسنده در توصیف، البته موفق‌تر است و توانایی جذب مخاطب حرفه‌ای را دارد: «روی لبه‌ی خوابم هنوز. لبه‌ی زجرآور خوابیدن و بیدار ماندن که خمیاز‌‌‌‌‌‌ه‌ای تمام‌نشدنی را در سلول‌های تنم نگه می‌دارد.» که در کل کتاب، مثال‌هایش بسیار است و البته از دیگرسو، نویسنده، درگیر اطناب است هم اطناب ساختاری که خشت اول از نخست اشتباه بالا رفته و دیگر کاری نمی‌توان برایش کرد هم اطناب مصداقی که قابل رفع است که به صراحت بگویم شامل بخش اعظم دیالوگ‌هاست که اطلاعات اندک‌شان را می‌شد به بخش توصیفی سپرد و ضعف نویسنده در دیالوگ‌نویسی را پنهان کرد. آیا اطناب ساختاری، باعث ضربه زدن به این کتاب در بازار کتاب شده؟ اصلاً! در واقع، فصل مشترک این رمان و آثار عامه‌پسند این بازار، همین اطناب ساختاری‌ست که مخاطبان از دوران پاورقی‌نویسی مجلات تا اکنون، مشتاق آن هستند و وجه بعدی رمان هم همین دیدگاه زنانه است که باز هم فصل مشترک است. این مقایسه البته، دلیل همسان‌بودن کیفی رمان مرعشی و آن آثار نیست تنها اشاره‌ای‌ست به اینکه یکی از دلایل ممکن برای پرخواننده بودن این رمان چه می‌تواند باشد؛ گرچه دلایل دیگری هم هست: «مسئله‌ی زنان در این رمان، مسئله‌ی چالش و کشاکش بین سنت و مدرنیته است، در جامعه‌ای که زنان نه مثل گذشته می‌توانند تابع سنت باشند و نه مدرن شده‌اند. در یک جمله می‌شود گفت این رمان گذر زنان از دنیای ایده‌آل به دنیای واقعی را نشان می‌دهد.»[علی‌اصغر محمدخانی/ نشست نقد کتاب در شهر کتاب/۲۳ دی۹۴/ایسنا]

*

نمی‌دانم شما نمایشنامه مشهور ادوارد آلبی را خوانده‌اید یا نه؟ همانی که براساس‌اش مایک نیکولز آن فیلم مشهور اسکاری را ساخت: «چه کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد؟!» در این نمایشنامه و فیلم، وولف نماینده فمینیسم در جامعه روشنفکری‌ست و وسط یک دعوای زن و شوهری، ریچارد برتون به عنوان یک ادیب و روشنفکر داد می‌زند: «ول کن! چه کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد؟!» [این قسمت‌اش را البته چندان یادم نیست که الیزابت تایلور، یک بطری را به مقصد ملاجِ برتون طرفش پرت می‌کند یا نه؟!]

 

همچنین ببینید

آب باریکه/ شَهپیر

آقای غلامرضا شیری در داستانی کوتاه و خواندنی از تأثیر سد بر تغییرات اساسی در زیست‌بوم منطقه‌ای از خوزستان می‌گوید

یک دیدگاه

  1. من هم خوشم نیامد. این که چیزی نیست. از پر فروش بودنش هم تعجب کردم و با خودم گفتم خب معلوم است دیگر ای خودم! وقتی تو نمی نویسی عرصه برای این ها باز می شو د و ملت هم چون چیز دیگری برای خواندن ندارند از اینها می خوانند.
    اما نه
    دل دلی که آرزوهای روجا علی الخصوص توی فضای رمان می زد به طرزی کاملا دخترانه هیجان انگیز بود….
    شباهت زیادی این سه نفر به هم فقط به دلیل شباهت فضا نبود، قلم خوب نچرخیده بود…هر چند شبانه کمی متفاوت توی ذهنش با خودش حرف می زد

پاسخ دادن به سیاه مست لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *