خانه / پرونده / بیش‌ترین مجوز کتاب‌هایم را در دوره‌ی آقای صفار هرندی گرفتم که سخت‌ترین دوران بود.

بیش‌ترین مجوز کتاب‌هایم را در دوره‌ی آقای صفار هرندی گرفتم که سخت‌ترین دوران بود.

این رمان سخت‌خوان نیست و زبان پیچیده‌ای ندارد. پیچیدگی رواییْ مواجهه با آن را چالش‌برانگیز کرده. اصولاً استفاده از قابلیت‌های زبان را ابزاری مناسب برای خلق داستان می‌دانید؟

از یک جنبه، اگر بخواهیم به این موضوع نگاه کنیم، به‌درستی هیچ چیزی خارج از زبان وجود ندارد، نه فقط در ادبیات، بلکه در کل زندگی. می‌دانیم حتی وقتی در تنهایی مطلق هستیم و داریم با خودمان فکر می‌کنیم، باز در ساختار زبان فکر می‌کنیم. همه چیز در ساختار زبان است. حتی بخش بزرگی از ارتباطات عاطفی ما هم در ساختار زبان است. انتقال معنا که همه‌اش در ساختار زبان است. فرمالیست‌ها معتقدند خود معنا اصلاً زبان است. بنابراین، هیچ کس نمی‌تواند در زندگی عادی منکر اهمیت زبان در داستان شود؛ یعنی بیش‌تر اوقات طبیعی است که داستان در زبان شکل می‌گیرد و نویسنده به غیر از کلمات چیزی ندارد. اما این یکسونگری به زبان، اگر نگویم بیش‌ترین آسیب را، یکی از مهم‌ترین آسیب‌ها را به ادبیات ما زده است، به‌خصوص در رمان‌نویسی. داستان کوتاه را می‌توان بر اساس یک عنصر بنا کرد، مثلاً مود یا حال‌وهوا یا زبان. بنابراین، با یک عنصر می‌توان یک داستان کوتاه خوب نوشت، ولی رمان را به هیچ عنوان نمی‌توان بر یک عنصر بنا کرد. اگر هم بشود بنا کرد، رمان تنک‌مایه‌ای خواهد شد. البته، این به این معنا نیست که در داستان کوتاه حتماً باید بازی‌های زبانی باشد، بلکه می‌شود یک داستان کوتاه را صرفاً با بازی‌های زبانی بنا کرد، ولی در مورد رمان قطعاً می‌توانم بگویم که نمی‌توان آن را صرفاً بر بازی‌های زبانی استوار کرد و اگر این کار را بکنیم، رمان تنک‌مایه‌ای خواهد شد. رمان بدون پلات، فصل‌بندی، ریتم و تمپو، شخصیت‌پردازی و البته درون‌مایه، که خیلی مهم است، ساختار بسامانی ندارد. یکی از دلایلی که ما در رمان‌نویسی به اندازه‌ی داستان کوتاه قوی نیستیم این است که همه چیز را در زبان می‌بینیم. وقتی شما همه چیز را در زبان ببینید، بیش‌ترین آسیب را در بین عناصر داستان پلات می‌بیند؛ چون بسیاری از پلات‌ها را نمی‌شود با زبان پیچیده و پرخم‌وتا گفت. نگاه من به زبان نه نگاه ابزاری است که بگویم زبان فقط ابزار انتقال معناست، نه این‌که بگویم زبان مقصد است. شاید این‌طوری بگویم که اگر شما یک پلات و مضمون خوب داشته باشید و در زبان به استادی برسید، می‌توانید این پلات و مضمون خوب را با تأثیر خیلی بهتری ارائه کنید.

شهسواری: شب ممکن روایت‌های موازی را نشان می‌دهد. در آخر این رمان، نگاه راوی باید به یک نوع مهربانی و تساهل تبدیل شود. باید به این نتیجه برسیم که روایت هیچ کدام از ما نسبت به دیگری برتری ندارد. شاید روایت ما را آن مهری که به خودمان و به دیگران می‌ورزیمم جذاب‌تر می‌کند، نه لزوماً حقیقی‌تر. این نگاه از این جهت یک نگاه مهرورزانه است. نه سوادش را دارم نه علاقه‌اش را که وارد بحث فلسفی رمان شوم. بیش‌تر وجه انسانی‌اش برایم مهم بود.

اشاره‌هایی که به عناوین قطعات موسیقی معاصر، شخصیت‌ها و اتفاقاتِ زمان نگارش رمان کرده‌اید اثر را وابسته به زمان حال یا به بیانی تاریخ‌ِمصرف‌دار نمی‌کند؟

در مورد تاریخِ‌مصرف‌داربودن اثر باید خود تاریخ نظر دهد. اگر یک رمان صرفاً بر اساس عناصر کوتاه‌مدت یک زمانه بنا شود، بله، تاریخ‌مصرف دارد، اما اگر از عناصر زمانه‌اش استفاده کند ولی صرفاً بر آن‌ها بنا نشود ــ که من فکر می‌کنم شب ممکن از این نوع رمان‌هاست ــ تاریخ‌مصرف ندارد. از یک طرف، می‌گویند چرا ما رمان شهری نداریم، در حالی که بخشی از رمان شهری بخش تمدنی و کالبدی آن است. شما نمی‌توانید به خصوصیات تهران اشاره نکنید و بگویید این یک رمان شهری است. از یک طرف، ما یک سری رمان کلاسیک داریم که شهر در آن‌ها خیلی پررنگ است؛ داستایوفسکی بدون «سن‌پترزبورگ» معنا ندارد. بسیاری از چیزهایی که در رمان‌هایش به آن‌ها اشاره می‌کند به همان زمانه بستگی دارد. یا استاندال، که گفته می‌شود سرخ‌وسیاه را بر اساس یک خبر روزنامه نوشته است و بسیاری از رمان‌های دیگر. مثلاً، بخش‌های عمده‌ای از بینوایان را نمی‌توانید بدون «پاریس» آن زمان تصور کنید. بنابراین، اشاره به موضوعات زمانه موجب تاریخ‌مصرف‌دارشدن نمی‌شود، ولی ممکن است بعضی از نویسنده‌ها بیش از حد از این اشارات استفاده کنند؛ مثلاً سال بلو در رمان‌هایش خیلی خیلی از این اشارات استفاده می‌کند. به عنوان مثال، حتی در رمانش به موسیقی‌های یک دوره‌ی خاص که در همان دوره شنیده شده ــ و خود امریکایی‌ها هم الآن آن موسیقی‌ها را یادشان نیست ــ اشاره می‌کند و من را اذیت می‌کند. می‌خواهم بگویم نمونه‌هایی هم وجود دارد که از این جهت خوب درنیامده باشند، ولی واقعاً زمان باید تشخیص بدهد. یادم است وقتی رمان پاگرد من منتشر شده بود، حتی کسانی که کار را دوست داشتند معتقد بودند بعید است این رمان را کسی ده سال بعد هم بخواند و دوست داشته باشد؛ چون به یک سری مسائل تاریخ‌مصرف‌دار اشاره می‌کرد. از آن رمان ده سال گذشته و به‌تازگی ناشر مجوز چاپ سومش را هم گرفته و باید دید خوانده می‌شود یا نه. در کل، اشاره به فلان ترانه، موضوع، کتاب یا فیلم فکر نمی‌کنم رمان را تاریخ‌مصرف‌دار کند. در مورد رمان خودم که قطعاً فکر نمی‌کنم. خصوصیات زمانه را در تمام رمان‌ها کم یا بیش داریم. گاهی برای ساختن یک موقعیت یا حس خاص باید از این اشارات استفاده کرد؛ مثلاً وقتی شخصیت دارد یک موسیقی غمناک گوش می‌دهد، می‌توانید مصداقی برای این موسیقی غمناک بیاورید. البته، اگر بتوانید غمی را که از شنیدن موسیقی غمناک در وجود شخصیت ایجاد شده به‌خوبی بسازید، در همه‌ی زمان‌ها و همه‌ی مکان‌ها قابل‌توصیف است. ولی وقتی اسم آن قطعه را می‌آورید، فقط عده‌ای که آن موسیقی را گوش کرده‌اند آن را می‌شناسند.

در همین رابطه یک موضوع دیگر هم قابل‌ذکر است؛ مثلاً در مورد همین رمان شب ممکن، که پرتیراژترین رمان من به‌حساب می‌آید، اگر خیلی بخواهیم به آن ارفاق بکنیم، می‌گوییم ده‌هزار نفر آن را خوانده‌اند. من در رمانم از چه کسانی نام برده‌ام؟ مثلاً محسن نامجو، که در یک هفته یک تِرَکش سیصدهزار بار دانلود شده است. یا محسن چاوشی، که علی سنتوری را، که هنوز پخش هم نشده، چند میلیون نفر دیده‌اند. شاید اسم کم‌ترشناخته‌شده‌ی رمان، داریو آرجنتو، کارگردان ایتالیایی باشد که تعداد کسانی که همین کارگردانِ به نظر ناشناخته را می‌شناسند از تعداد کسانی که رمان من را خوانده‌اند بیش‌تر است.

اصلاً نمی‌شود یک رمان رئالیستی نوشت و زمانه‌ای که آدم‌هایش در آن زندگی می‌کنند و شرایط زیست آن‌ها در آن دوره را حذف کرد. از طرفی، در این زمانه، به واسطه‌ی رسانه‌های جمعی و تجهیزات مدرن تکنولوژی، شما در خانه هم که نشسته باشید، بسیاری از این اسم‌ها را می‌شنوید. علاوه بر تمام این موارد، رمان باید روح زمانه‌ی خود را داشته باشد یا حداقل من علاقه دارم که داشته باشد.

شهسواری: من مثل همه‌ی آدم‌ها و نویسنده‌های دیگر کتاب می‌خوانم. مثلاً، نویسنده‌ی محبوب من بین نویسنده‌های قرن بیستم گراهام گرین است، در کلاسیک‌ها تولستوی. میلان کوندرا را هم خیلی دوست دارم. ولی شب ممکن هیچ ربطی به این نویسنده‌ها و آثارشان ندارد.. نمی‌توانم بگویم شب ممکن را تحت تأثیر کتاب یا نویسنده‌ی خاصی نوشته‌ام. شاید به نوع نگاه و رویکرد ایتالو کالوینو در رمان شبی از شب‌های زمستان، مسافری نزدیک باشد، ولی او اصلاً نویسنده‌ی مورد علاقه‌ی من نیست.

با منتقدان درباره‌ی پست‌مدرن‌بودن شب ممکن موافقید؟ زمانی که این رمان را می‌نوشتید، برای نوشتن یک اثر پست‌مدرن برنامه‌ریزی می‌کردید؟

نویسنده معمولاً تئوری جلوی خودش نمی‌گذارد برای نوشتن رمان. من نه اصرار دارم که بگویم پست‌مدرن است، نه اصرار دارم که بگویم پست‌مدرن نیست. من در این زمینه صاحب‌نظر نیستم. کسانی هم آن را «متافیکشن» می‌دانند. به هر حال، من از هر دو گروه یاد گرفته‌ام. یکی از متخصص‌ترین افراد در این زمینه، دکتر پاینده، که تز دکترایشان پست‌مدرنیسم است، شب ممکن را پست‌مدرن دانست. خود ایشان در جایی اشاره کرده‌اند برخی طوری از پست‌مدرنیسم حرف می‌زنند که انگار پست‌مدرن‌بودنِ اثر یک امتیاز است. پست‌مدرن‌بودن در بهترین حالت یک سبک است. خیلی‌ها حتی سبک‌بودنش را هم قبول ندارند، می‌گویند پست‌مدرن یک وضعیت است. حتی اگر یک سبک هم باشد، دلیلی بر امتیازداشتن آن نیست؛ مثل این است که بگوییم سبک امپرسیونیسم حتماً بهتر از کوبیسم است. این نگاه شوخی است. به آدم می‌خندند!

زمانی داستان‌هایی در ایران نوشته می‌شد به اسم پست‌مدرن و مهم‌ترین ویژگی آن‌ها این بود که سخت‌خوان بود و کسی آن را نمی‌فهمد. همیشه تکنیک در ایران به دست آدم‌های تنبل، شلخته و کم‌سواد بهانه‌ای می‌شود برای این‌که اگر داستانشان را نمی‌فهمی، آن را به یک سبکی نسبت می‌دهند. دهه‌ی شصت، رئالیسم جادویی این حالت را داشت و به بیانی مد بود. می‌گفتند تو نمی‌فهمی، این رئالیسم جادویی است! دهه‌ی هفتاد و هشتاد شد پست‌مدرنیسم.

ولی من در رمانم یک چیز را برنامه‌ریزی کرده بودم: می‌خواستم بگویم چیزی که شما به عنوان یک اثر پست‌مدرن می‌نویسید و کسی چیزی از آن نمی‌فهمد پست‌مدرن نیست یا حداقل فهم من از آن پست‌مدرن نیست. منظورم نوع نگاه به پست‌مدرنیسم است؛ دخالت نویسنده در متن، عدم قطعیت، طنز، اتصال کوتاه و… اگر موجب جذاب‌شدن متن نشوند که نقض غرض است. این در داستان من عامدانه بود؛ یعنی می‌خواستم رویکردی که به اسم پست‌مدرن یا متافیکشن از آن نام می‌برند موجب سخت‌خوان‌شدن و نفهمیدن مخاطب نشود، بر عکس باعث جذب مخاطب شود.

 

ایده‌ی فصل‌بندی شب ممکن و روایت راویان مختلف از یک واقعه چطور به ذهنتان رسید؟

یادم است زمانی که داشتم در مورد این رمان فکر می‌کردم، خیلی مسئله‌ی فرم و محتوا و ارتباطشان برای من مهم بود. الآن دیگر نیست. در حال حاضر، قطعاً مضمون را بر فرم ترجیح می‌دهم. در آن زمان، فکر می‌کردم آیا می‌شود رمانی نوشت که فرمش همان محتوا باشد؟ همان چیزی که فرم‌گراها می‌گویند. مضمون مورد نظرم موازی‌بودن ارجحیت روایت‌ها بود. در واقع، می‌خواستم از طریق فرم به عدم قطعیت برسم، ضمن این‌که رمان باشد، یعنی به عنوان یک رمان فهم شود و خوانده شود. این چالشی بود که من داشتم: این‌که هر فصل، ضمن این‌که فصل قبل و فصل‌های قبل از خودش را نقض کند، خودش روایت خودش را بگوید. البته، این به این معنا نیست که هر فصل فقط نقض‌کننده باشد، بلکه به معنای واقعی کلمه آنتی‌تز باشد. فقط یک شورش به‌حساب نیاید. و در نهایت، رسیدم به فرم نهایی شب ممکن.

 

مسئله‌ی شب ممکن عدم قطعیت است یا جدال حقیقت و واقعیت؟

شب ممکن روایت‌های موازی را نشان می‌دهد. در آخر این رمان، نگاه راوی باید به یک نوع مهربانی و تساهل تبدیل شود. باید به این نتیجه برسیم که روایت هیچ کدام از ما نسبت به دیگری برتری ندارد. شاید روایت ما را آن مهری که به خودمان و به دیگران می‌ورزیم جذاب‌تر می‌کند، نه لزوماً حقیقی‌تر. این نگاه از این جهت یک نگاه مهرورزانه است. نه سوادش را دارم نه علاقه‌اش را که وارد بحث فلسفی رمان شوم. بیش‌تر وجه انسانی‌اش برایم مهم بود.

شهسواری: نویسنده معمولاً تئوری جلوی خودش نمی‌گذارد برای نوشتن رمان. من نه اصرار دارم که بگویم پست‌مدرن است، نه اصرار دارم که بگویم پست‌مدرن نیست. من در این زمینه صاحب‌نظر نیستم. کسانی هم آن را «متافیکشن» می‌دانند. به هر حال، من از هر دو گروه یاد گرفته‌ام. یکی از متخصص‌ترین افراد در این زمینه، دکتر پاینده، که تز دکترایشان پست‌مدرنیسم است، شب ممکن را پست‌مدرنن دانست.

در نوشتن شب ممکن متأثر از سینما هم بوده‌اید؟ اصولاً تکنیک‌های نوشتن رمان را نزدیک و شبیه به تکنیک‌های روایت تصویر در سینما می‌دانید؟

قطعاً بودم، ولی نمی‌توانم بگویم کدام فیلم. نویسنده تحت تأثیر هر چیزی که با آن برخورد دارد قرار می‌گیرد. من تحصیلاتم، شغلم و کار حرفه‌ای فیلم‌نامه‌نویسی را زودتر از رمان‌نویسی شروع کردم. این‌ها حتماً تأثیرات خودش را می‌گذارد.

سینما وام‌دار ادبیات است. در مطالعات سینمایی می‌بینیم شکل روایتِ فلش‌بکی همشهری کین، ساخته‌ی اورسون ولز، تأثیر خودش را روی ادبیات می‌گذارد. سینما تأثیرات زیادی روی ادبیات گذاشته؛ مثلاً زاویه‌ی دید عینی زاویه‌ی دید دوربین است. ما همینگوی را بعد از سینما داریم. به هر حال، نمی‌توانیم منکر تأثیر سینما روی ادبیات شویم. از طرف دیگر، رویکرد متقابلی داریم. میلان کوندرا در رمان جاودانگی می‌گوید: «یک رمان خوب رمانی است که نشود فیلمش کرد»؛ یعنی آن‌قدر جستار و کشمکش‌های درونی شخصیت‌ها در کتاب پررنگ باشد که نتوان به فیلم تبدیلش کرد ــ کاری که خود کوندرا در آثارش می‌کند. شاید بشود پلات رمان‌هایش را فیلم کرد، ولی خود رمان را نه. بحث دیگری که من خیلی قبولش دارم نظریه‌ی مک لوهان است: «هر رسانه‌ی جدیدی که ظهور می‌کند رسانه‌ی قبلی را از بین نمی‌برد، تصحیحش می‌کند». من فکر می‌کنم که سینما ادبیات را تصحیح کرده.

ولی این‌که بگویم فیلم خاصی مد نظرم بوده، نه. یادم می‌آید آقای رضا کاظمی، منتقد سینمایی و داستان‌نویس، همان در نقدش روی شب ممکن به فیلم استخر شانی فرانسوا ازون اشاره کرده بود که ظاهراً خیلی شبیه به این رمان است. البته نه از نظر داستان، از نظر رویکرد روایت. در آن فیلم نیز گویا خانمی نویسنده داستانش را از تکه‌های مختلف یک واقعه گرفته. متأسفانه، هنوز هم این فیلم را ندیده‌ام.

 

در شب ممکن متأثر از کتاب یا نویسنده‌ای بوده‌اید؟ نظرتان درباره‌ی تأثیرپذیری از تکنیک و فرم نویسندگان صاحب‌سبک در نوشتن رمان چیست؟ به نظرتان کتاب‌خواندن زیاد در دوران نوشتن یک رمان، به‌خصوص در نویسندگان تازه‌کار، به پیداکردن سبک یا صدای خودشان در اثر ضربه نمی‌زند؟

نمی‌شود این تأثیرگذاری را انکار کرد. ما در یکی از مهم‌ترین روش‌های آموزشی نویسندگی، فرآیندی داریم به نام «انباشت»؛ شعرای قدیم شاعر جوان را مجبور می‌کردند صدها بیت از شاعران بزرگ (حافظ، سعدی، سنایی، مولانا و…) را حفظ کند. می‌گفتند برای این‌که بتوانید شعر بگویید باید حداقل هزار بیت از اشعار کلاسیک حفظ باشید. این‌ها وارد ناخودآگاه شما می‌شود. در واقع، وقتی کار خوب خوانده باشید، نمی‌توانید بد بنویسید. یا حداقل احتمال بدنوشتنتان کم‌تر است. برای همین، به بچه‌های کارگاه داستان‌نویسی‌ام می‌گویم شما حداقل باید پانصد تا رمان کلاسیک خوانده باشید ــ نه لزوماً رمان‌های قرن هجده و نوزده، رمان‌های بزرگ. اوایل فکر می‌کردم خیلی طبیعی است که پانصد تا رمان خوانده باشی، ولی بعد به دویست تا، صد تا و الآن به پنجاه تا هم راضی شده‌ام! من حیرت می‌کنم نویسنده‌ای که دویست کتاب خوب ایرانی و خارجی قبل از خودش‌ را نخوانده، چطور می‌تواند در نوشتن اعتمادبه‌نفس داشته باشد. به هر حال، فرآیند انباشت بسیار مهم است. من خودم به عنوان معلم بین کلاس داستان‌نویسی و خواندن آثار بزرگ، خواندن را پیشنهاد می‌کنم. حتی نه به عنوان نویسنده، به عنوان یک خواننده‌ی جدی رمان‌های خوب و نامی ادبیات را بخوانید.

من مثل همه‌ی آدم‌ها و نویسنده‌های دیگر کتاب می‌خوانم. مثلاً، نویسنده‌ی محبوب من بین نویسنده‌های قرن بیستم گراهام گرین است، در کلاسیک‌ها تولستوی. میلان کوندرا را هم خیلی دوست دارم. ولی شب ممکن هیچ ربطی به این نویسنده‌ها و آثارشان ندارد. نمی‌توانم بگویم شب ممکن را تحت تأثیر کتاب یا نویسنده‌ی خاصی نوشته‌ام. شاید به نوع نگاه و رویکرد ایتالو کالوینو در رمان شبی از شب‌های زمستان، مسافری نزدیک باشد، ولی او اصلاً نویسنده‌ی مورد علاقه‌ی من نیست.

شهسواری: اشاره به موضوعات زمانه موجب تاریخ‌مصرف‌دارشدن نمی‌شود، ولی ممکن است بعضی از نویسنده‌ها بیش از حد از اینن اشارات استفاده کنند؛ مثلاً سال بلو در رمان‌هایش خیلی خیلی از این اشارات استفاده می‌کند. به عنوان مثال، حتی در رمانش به موسیقی‌های یک دوره‌ی خاص که در همان دوره شنیده شده ــ و خود امریکایی‌ها هم الآن آن موسیقی‌ها را یادشان نیست ــ اشاره می‌کند و من را اذیت می‌کند. می‌خواهم بگویم نمونه‌هایی هم وجود دارد که از این جهت خوب درنیامده باشند، ولی واقعاً زمان باید تشخیص بدهد.

از آن‌جا که چند سال از انتشار شب ممکن می‌گذرد، می‌توانید بگویید بازخوردهای مخاطبان چطور بود؟ آیا شب ممکن توانست با هر دو قشر عام کتاب‌خوان و روشنفکران ارتباط برقرار کند؟

من عامدانه رمان اولم، پاگرد، را خیلی کلاسیک و خطی نوشتم؛ چون می‌خواستم مخاطب را داشته باشم. ولی این رمان آن‌طور که انتظار داشتم مورد توجه قرار نگرفت. البته، به چاپ دوم رسید و الآن بعد از ده ـ دوازده سال ناشر دارد برای چاپ سومش اقدام می‌کند. بعد از آن تجربه، با خودم گفتم: «به مخاطب فکر نکن. کاری را که خودت دوست داری انجام بده». شب ممکن بر این اساس نوشته شد. دوست داشتم در این رمان اصلاً به مخاطب فکر نکنم، ولی بر خلاف پیش‌بینی‌ام شب ممکن تا امروز پرمخاطب‌ترین کتاب من بوده. به لحاظ نقد و نظر هم حیرت‌انگیز بوده. من آدم خودشیفته‌ای هستم! عموم نقدها را جمع می‌کنم. خود کتاب ۴۶۰۰۰ کلمه است، ولی میزان نقدهایی که در مورد این کتاب نوشته شده ــ از نقد وبلاگی گرفته تا نقدهای جدی و طولانی مجله‌ای و پایان‌نامه‌ای ــ مدت‌هاست از صدهزار کلمه رد شده. دو گروه مخاطب برای شب ممکن وجود دارد: یک گروه مخاطبانی هستند که فصل اول را خیلی دوست داشتند، به خاطر این‌که ظاهراً وجه عاشقانه‌اش قوی‌ و ریتمش تند است. یک گروه هم تیپ‌های دانشگاهی هستند: تقریباً تمام اساتیدی که می‌خواهند پست‌مدرنیسم را در ادبیات داستانی درس بدهند، به عنوان یک نمونه‌ی ایرانی شب ممکن را به دانشجویانشان پیشنهاد می‌دهند. در شهرستان‌ها و تهران زیاد دید‌ه‌ام که شب ممکن جزء کتاب‌های درسی دانشجویانی است که نقد ادبی می‌خوانند. شاید یکی از دلایل فروش زیادش ــ نسبت به کتاب‌های خودم ــ همین باشد که کتاب برای قشر دانشگاهیان جذاب است.

 

در نسخه‌ی جدید شب ممکن نسبت به نسخه‌ی اول اصلاحات یا تغییری داده شده؟ در این سال‌ها تجربه‌ی نوشتن و چاپ کتاب، روند اصلاحات و دادن مجوز را چطور ارزیابی می‌کنید؟

نه، اصلاحی نداشته. مجوز همین شب ممکن و دو کتاب دیگرم ــ در واقع بیش‌ترین مجوز کتاب‌هایم ــ را در دوره‌ی آقای صفار هرندی گرفتم که سخت‌ترین دوران بود. رمان پاگردم در دوره‌ی اصلاحات سه سال در ارشاد ماند. جالب است که حتی کتاب وقتی دلی، که درباره‌ی یکی از صحابه‌ی پیامبر است، با ممیزی روبه‌رو شد، ولی چون ناشر (شهرستان ادب) قوی بود، توانست مجوز بگیرد. اما همین الآن که دارم با شما حرف می‌زنم، همه‌ی کتاب‌هایم مجوز تجدید چاپ یا انتشار اول گرفته‌اند و در حال حاضر هیچ کتابی در ارشاد ندارم.

 

همچنین ببینید

زن بی‌پایان

نگاهی به حیات ادبی مارگارت اتوود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *