خانه / پرونده درباره دو اثر از محمود دولت آبادی / رمان‌های پرفروش‌ دهه ۹۰/ آب بنوشید، قربان، آب؛ هذیان می‌گویید*

رمان‌های پرفروش‌ دهه ۹۰/ آب بنوشید، قربان، آب؛ هذیان می‌گویید*

ویلیام فاکنر در خطابه‌اش به مناسبت دریافت جایزه نوبل از نوشتن به عرق ریزان روح تعبیر کرده است. عرق ریزان روح از کشف و پروراندن ایده تا ساخت و پرداخت شخصیت و خلق جهان داستانی و الی آخر. فرآیند نوشتن، این عرق ریزان روح، خود موقعیتی دراماتیک است مطابق با کهن الگوی سفر مقدس. نویسنده همچون اودیسه، پرسئوس یا گیو و رستم در ابهام قدم می گذارد و به کشف و شهود جهانی ناشناخته اقدام می‌کند. اما گاه این سفر، یعنی فرآیند خلق داستان، خود به سوژه‌ای تبدیل می‌شود برای خلق داستان. حیرانی‌های نویسنده‌ای در جستجوی حقیقت، جدال نویسنده‌ای با شخصیت‌هایش، تکاپوی نویسنده‌ای برای تأویل ضمیرش در آینه‌ی داستانی که می‌خواهد بنویسد و مواردی از این دست همه می‌توانند دستاویزی باشند برای خلق داستانی جدید. یعنی نوشتن از فرآیند نوشتن.

نوشتن از نوشتن، در رمان و داستان، حربه‌ی ویژه‌ای است برای کارکردهایی چون فاصله‌گذاری بین مخاطب و اثر، که مثلا در آثار فرمالیستی با عنوان آشنایی‌زدایی، و در آثار پست مدرن به عنوان فراداستان استفاده‌ی ویژه‌ای از آن می‌شود. اما گاهی این نوشتن از نوشتن، در ساختار فرمی داستان نقش ویژه‌ای ایفا نمی‌کند، بلکه حدیث نفس نویسنده‌ای است که در فرآیند نوشتار داستان دچار استیصال شده است و نزدیک‌ترین دستاویز را برای نوشتن انتخاب می‌کند: نوشتن از خود نوشتن، و از شواهد و قراین این طور به نظر می‌رسد که نویسنده‌ی داستان ما نیز دچار همین مسئله شده باشد. این نوع نوشتن از نوشتن البته به خودی خود بد نیست و تاریخ ادبیات داستانی نیز نشان داده است که گاهی این روش منجر به خلق شخصیت‌هایی ماندگار شده است. اما مشکل آن جایی پیش می‌آید که نوشتن از نوشتن نیز گرهی از استیصال نویسنده باز نکند و متن، از حدود همان حدیث نفس پراکنده‌ی تک‌صدایی بدون شخصیت فراتر نرود.

در طریق بسمل شدن نیز محمل دولت آبادی برای روایت داستان، کاتبی است که دچار همین کشمکش‌های دورنی و بیرونی است. این بار کاتب ما نیز همچون کاتب داستان قرار است که از جنگ بنویسد. اما دغدغه‌ی اصلی او، “اسیر را نباید کشت” آن چنان پیش پا افتاده، نچسب و دور از واقعیت است که خواننده را به شک وا می‌دارد که اصلا آیا نویسنده دغدغه جنگ دارد یا مانند کاتب داستان از سر مضیقه‌ی وجدان یا غیر وجدان است که به این کار روی آورده است؟ “باز هم یک سؤال کوتاه تلفنی که می‌پرسد چه طور تا به حال چیزی درباره ی جنگ ننوشته‌اید؟” (متن کتاب، ص ۶۱) شخصیت‌پردازی‌ها نیز این ظن را تقویت می‌کنند. رزمنده‌هایی که از ایرانی بودن – بگذریم از اسلامیت- چنان کم بهره‌اند که می‌شود به جای سربازان جنگ‌های جهانی یا هر جنگ دیگری در هر کجای جهان قالب‌شان کرد و شهیدی که چنان باسمه‌ای است که از سطحی‌ترین تصویر رزمنده‌های فیلم‌های صدا و سیمایی فراتر نمی‌رود، از راه نرسیده کباب می‌خرد و پس از بمباران شهر چنان از سفره کنار می‌کشد که همسرش می‌اندیشد او کم غذا شده است! کاش کاتب ما کمی از تاریخ شفاهی جنگ برای این نوشتار توشه برمی‌داشت تا جز از مرثیه‌خوانی ابومسلم و برامکه، در رشادت و پهلوانی و در لطافت و مهربانی رزمندگان چیزی برای عرضه می‌داشت.

دولت آبادی همچنین می‌داند چنین مرثیه‌خوانی نیاز به بی‌طرفی نیز دارد و در تلاش برای بی‌طرفی در نوشتار از تکنیک دیگری استفاده می‌کند: کاتب را به سمت طرف عراقی می‌فرستد. کاتب باید عراقی باشد، تا این مرثیه‌خوانی، این شک و تردیدها و همه و همه بی‌طرف جلوه کند، اما افسوس که این ترفند نیز گره از کار کاتب ما نمی‌گشاید. سرگرد داستان گاهی گول است و گاهی شاعر مسلک و گاهی عراقی سطحی خبیثی که خلبانان ایرانی را شاگردان شیطان می‌نامد. کاتب عراقی-ایرانی نیز که گرچه سعی شده واقعا عراقی باشد، به بهانه‌ی شک بین صلح و جنگ، عملا مرثیه‌سرای تاریخ ایرانی است. رزمنده‌ها چنان بدون شخصیت و حتی متناقض هستند که گاهی با نوشیدن خون فرمانده زنده هستند و گاه آب را بر زمین می‌ریزند و از فرمانده طلب رضایت می‌کنند. و طرفه این که همه‌ی این شخصیت‌ها با یک صدای یکنواخت بعضا مطنطن صحبت می‌کنند: صدای نویسنده.

نویسنده سعی کرده است شخصیت‌هایش را از قالب فرد بیرون کشیده و چنان بدان‌ها کلیت ببخشد که از صفحات کتاب فراتر آیند و وسعتی یابند تاریخی. فرا زمانی و فرا مکانی. آن‌ها غالبا نامی ندارند تا نمادگونه باشند.

“- هیچ نام از همسرتان نبردید!

– نه!

– نمی‌خواهید نام او را بر زبان بیاورید؟

– نه!

– اجازه می‌دهید بپرسم چرا؟

– نه! او هیچ نام نداشت!

– می‌توانم بپرسم چرا؟

– باید از خودش می‌پرسیدید. این طور خواسته بود که نمی‌خواهد نام داشته باشد!” (متن کتاب، ص ۴۳)

اما تصعید شخصیت به عرصه اساطیری و نمادگونگی، پیش از آن‌که به بی‌نامی نیازمند باشد، احتیاج به نامداری دارد. تا شخصیت به ساحت وجود پای ننهاده باشد، توانایی بال گشودن به جاودانگی در ساحت اسطوره و نماد را نخواهد داشت. و این‌گونه است که نه تنها خواست نویسنده میسر نشده است، بلکه شخصیت‌های کتاب از آن‌چه که باید فروتر افتاده‌اند و “نفر” باقی مانده‌اند:

“- … من آدم را نمی‌توانم بکشم.

– پس جبهه رفته بودی چه‌کار؟

– که انجام وظیفه کنم و در صورت لزوم نفر بکشم.

– نمی‌فهمم. منظورت را نمی‌فهمم.

– روشن است قربان. نفر با آدم فرق می‌کند. چهره نفر از دور دیده نمی‌شود. نفرات غالبا دسته‌جمعی حرکت می‌کنند و نفر دشمن است. آدم طرف را می‌کشد بی‌آن‌که تشخیص بدهد چه کسی را کشته. نفر یا نفراتی با سلاح نفر یا نفراتی کشته می‌شوند و می‌افتند بر زمین. اما آدم… نه!” (متن کتاب، ص ۱۱۲)

متأسفانه این تجربه و تجربه‌ی “سلوک” نشان می‌دهد که نویسنده‌ی با تجربه و سال‌خورده که از تک‌سواران میدان رئالیسم است، در بازی‌های مدرنیستی و پست‌مدرنیستی از رهوار جا می‌ماند و در تلاشش برای باز خلق فضای دفاع مقدس تماما ناکام مانده است. باید ماند و دید که دولت آبادی در آینده آیا چه چیز دیگری برای عرضه دارد و امیدوار بود که دولت آبادی به ورطه‌ای که بزرگان دیگری چون مسعود کیمیایی لغزیده‌اند در نیفتاده باشد.

* عنوان بر گرفته از متن کتاب صفحه  ۱۰۷

همچنین ببینید

رمان‌های پرفروش‌ دهه۹۰/ وقتی که از بسمل شدن حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟

نگاهی کوتاه به رمان "طریق بسمل شدن" محمود دولت‌آبادی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *