خانه / پرونده درباره دو اثر از محمود دولت آبادی / رمان‌های پرفروش دهه۹۰/ طریق سرگردان شدن

رمان‌های پرفروش دهه۹۰/ طریق سرگردان شدن

اگر اولویت شما برای خواندن یک رمان وجه سرگرمی آن است، «طریق بسمل شدن» به شما توصیه نمی‌شود؛ اما برای هر مخاطب ادبیات قطعاً جالب خواهد بود که محمود دولت‌آبادی بعد از مدت‌ها درباره‌ی جنگ نوشته است. نویسنده‌ای که جهان و دنیایش از جنگ و-علی الخصوص جنگ هشت‌ساله ما- بسیار دور است.

ابتدای رمان امید و اشتیاق بسیاری داشتم، اما طولی نکشید که این امید جای خود را به یک انتظار ملال‌آور داد. از کسالت و گیجی بشدت خسته  و دائماً منتظر بودم چیزی مرا از این برزخ خارج کند.

داستان با یک شلیک شروع می‌شود.

«از جایی، نقطه‌ای بر این کره خاکی گلوله‌ای سربی، سنگین و مخرب از دهانه‌ی فراخ لوله‌ی بلند یک سلاح سنگین شلیک می‌شود…»

و با بارش گلوله به پایان می‌رسد.

«…و شما…شتاب کنید، شتاب پیش از آن که ابرها بار دیگر برآیند، غرش کنند و ببارند باران آتش…نگاه کنید؛ برآمدند، بازهم…»

داستان تلاش دو جبهه درگیر برای به دست آوردن آب و رفع عطش را نشان می‌دهد. طرف ما یک ستوان ایرانی است که به‌جز یک نفر تمامی نفراتش را برای فتح یک منبع آب ازدست‌داده و کماکان ناکام است. هر دو طرف جبهه تشنه‌اند و می‌خواهند هر طور شده منبع را بگیرند. علاوه بر این، ‌یک داستان فرعی هم مربوط به یک نویسنده عراقی هست که این نویسنده برای نوشتن مطلبی تحت‌فشار قرار دارد.

نویسنده از جنگ نفرت دارد. از نظر او جنگ پدیده مقدسی نیست. حتی به جنگ‌های دیگر از جمله جنگ‌های قدیم عرب و عجم هم انتقاد می‌کند. از نظر او جنگ انسان‌ها را از انسانیت می‌رهاند. انسان بدل به عدد و نفر می‌شود و در جنگ آدم تنها یک هدف برای گلوله‌ایست که باید به آن شلیک کرد.

«از وقتی آن گلوله سربی ساخته شد با دستگاهی که بتوان آن را شلیک کرد و انسانی دیگر را کشت، آدمی به عدد تبدیل شد و دیگر به‌دشواری می‌توان کسی را شخص نامید؛ و دیگر این‌که نمی‌توان سخن از جوانمردی، شفقت و آدمیت به میان آورد؛ زیرا این ابزار جدید می‌تواند به چیزها و کسانی شلیک بشود که شناخته نیستند و اسمشان فقط هدف است.»

اما نفرت از جنگ به نفرت از جنگجویان ختم نمی‌شود. تفاوت اساسی دولت‌آبادی با روشنفکران ضد جنگ در این است که رمان کسی را تحقیر نمی‌کند. رمان جنگ را امری ظالمانه و درعین‌حال اجتناب‌ناپذیر می‌داند. رمان رزمندگان را قربانیانی محتوم می‌داند که اتفاقاً برایشان احترام زیادی قائل است. به خاطر همین از کسی نفرت ندارد. آنچه منفور است گلوله و مرگ است.

اما بسمل شدن یا بسمل کردن مسئله این است. این نگاه مفعول که همه قربانی‌اند، از فهمی ناقص سرچشمه می‌گیرد که ما همیشه تاریخ را با آن تفسیر کرده‌ایم. همیشه معرکه گرفته‌ایم و خود را به مظلومیت و بسمل شدن زده‌ایم. شبیه یک‌جور مکانیسم دفاعی است. بالاخره اگر کسی بسمل می‌شود، کسی او را بسمل کرده. بسمل کننده از آسمان نیامده، از همین کره خاکی و از جنس آدمیزاد است. نباید تقصیرها را به گردن ناکجاآباد انداخت. بدون بسمل کننده بسمل شونده‌ای وجود ندارد.

رمان به ما و نگاهی که به اعراب و جنگ داریم هم نقد می‌کند. «…ادبیات ما پر است از تحقیر عرب و آن تحقیرها از دل‌سوختگی شکست است…» برای این کار شخصیت ابوالعلا- نویسنده عراقی- خلق‌ شده که البته بعثی نیست. این نویسنده فرنگ‌رفته و در جریان کودتای صدام از طرفداران قاسم بوده. حالا در زمان صدام بعثی‌ها قصد دارند او را مجبور کنند علیه اسیران ایرانی مطالبی بنویسد. در جریان دیالوگ‌هایی که بین ابوالعلا و سرگرد بعثی برقرار می‌شود، اطلاعات جدیدی از آن‌طرف جنگ به ما می‌دهد. اینجا دیگر عراقی‌ها احمق‌های بی‌رحمی نیستند که همیشه در فیلم‌ها و داستان‌ها می‌دیدیم. ما درمیابیم که آن‌ها هم می‌توانند عقایدی شبیه ما داشته باشند. می‌توانند نژاد خود را برتر بدانند. خود را برحق بدانند. استدلال بیاورند که اگر وارد جنگ نشوند امنیتشان از بین خواهد رفت و آن‌ها هم کسانی را دارند که به صورت داوطلب به جبهه اعزام می‌شوند.

رمان بارها و بارها از عبارت کبوتر شدن استفاده می‌کند. در طول خواندن رمان بسیار سعی کردم معنای مشخصی از این عبارت بفهمم. حتی به نقدی رجوع کردم که تفسیر اسطوره‌ای و خارج از متنی از این عبارت داده بود؛ اما مشخصاً هیچ‌کدام را به‌طور مطلق نمی‌شد در نظر گرفت. لذا به خود متن رجوع کردم. آنچه از مفهوم نمادین کبوتر شدن در دل داستان بیرون می‌آید، این است که کبوتر شدن به معنای پایانی خیالی و نیک است؛ یعنی زیبا نشان دادن زشتی‌ها پلیدی‌ها و نابودی‌ها. شبیه امیدی است که یک محکوم اعدامی برای رهایی دارد. از بین جملاتی که به مفهوم کبوتر شدن اشاره دارد قسمت خونخواهی سین باد از بقیه زیباتر و روشن‌تر است.

«…طلب خون ابومسلم کرد سین باد و درانداخت که ابومسلم را نکشته‌اند [که یعنی] چون قصد کرد منصور به کشتن او، ابومسلم نامِ مِهین خدای عزوجل را بخواند، کبوتری گشت سپید و از میان هر دو دست او بپرید؛ و اکنون در حصاری است از مس کرد و با نواسه‌ی خود…»

پاشنه آشیل داستان و علت‌العلل مشکلات آن زبان است. جنگ اگرچه مقوله‌ایست که قدمتش به طول تاریخ است و از ابتدای عمر بشر همیشه بوده؛ اما روایت هر کدام از این جنگ‌ها زبان خود را می‌طلبد. با این زبان کاراکترها ساخته می‌شوند و دیالوگ می‌کنند. با این زبان جغرافیا و زمان معنا پیدا می‌کنند.

زبانی که نویسنده به‌کار برده است، درست شبیه این است که بازی الکلاسیکو را به‌جای گزارشگری مثل عادل فردوسی‌پور یک نقال شاهنامه گزارش کند. تصور کنید که در این حالت چه فضای بی‌ربطی ساخته خواهد شد. ممکن است نقال آنچه را در زمین انجام می‌شود به‌درستی و موبه‌مو نقل کند، ولی قطعاً چیز دل‌چسبی حاصل نمی‌شود. چراکه فضا از اساس با یکدیگر متفاوت‌اند. به خاطر همین مقوله‌ی مهیج و پرخونی مثل جنگ هم خسته‌کننده و تصنعی می‌شود و از ریتم می‌افتد. فلذا رمان غیرقابل باور می‌شود و عنصر حقیقت‌نمایی تا جایی صدمه می‌بیند که رمان از حالت داستان خارج‌شده و به خطابه نزدیک می‌شود.

با تمامی این اوصاف این رمان را یک نویسنده نوشته است. این غیرقابل‌انکار است. به‌طور مثال صحنه‌ای اواخر داستان هست که ستوان ایرانی از روی تشنگی و بعد از دیدن شهادت هم‌رزمانش شروع به هذیان‌گویی می‌کند.

«همین‌ها، نمی‌بینی‌شان؟ تو نمی‌بینی؟ همه هستند، همه هستند. نمی‌بینیشان؟ کفن و قمقمه. نگاه کن، نگاه کن! تشنه‌ای، تو تشنه‌ای برادرم. بنوش آب! نگاه کن، نگاه کن! چه رستخیز روشنی! منم، تویی و دیگران. تویی منم و دیگران. چه رستخیز روشنی. کلاه‌خود و چکمه و یراق. یکی به آفتاب می‌دهد سلام، یکی به آب. یکی به آسمان نیاز می‌برد، یکی به خاک. یکان یکان بروز می‌کنند، از پناه خاک، از شکَفت‌های دره‌ی هلاک، از حوالی و حدود تپه‌های تاک، تپه‌ها و تنگه‌های کهنه و عمیق، پوده و عتیق، از درون خاک، از مغاک‌ها، مثل رویش و شکفتن عجیب سنگ‌ها و خارها. پوست‌پوست ای خاک می‌شکفت و می‌شکفت از آن کسی-تنی. تنی که با کفن، تنی که بی‌کفن. بیرقی به دست یا نشانه‌ای به نوک نیزه‌ای. تکه‌پاره‌ای نشان رایتی- پاره ژنده‌ای؛ ژنده‌ای سیاه، ژنده‌ای سپید، ژنده‌ای کبود، سبز، ارغوانی و بنفش و سرخ و هرچه رنگ؛ رنگ‌ها پریده‌رنگ…»

به‌جرئت می‌توان گفت که این دیالوگ‌ها که همین‌طور ادامه‌دارند، بهترین قسمت رمان را رقم‌زده‌اند. نویسنده حس هذیان را بدون این‌که خواننده احساس خستگی کند به او منتقل می‌کند. هذیان اساساً جملات و عباراتی هستند که شکل دارند ولی در کل معنی نمی‌دهند؛ یعنی کلمات و بعضاً جملاتی معنی‌ دارند ولی در کل معنای واضحی مستفاد نمی‌شود. معنا را باید با توسل به برخی کلیدواژه‌ها و لحن دریافت. درعین‌حال اگر هذیان را به شکل واقعی وارد داستان کنیم باعث خستگی خواننده می‌شود و نویسنده برای جلوگیری از این کار بسیار هنرمندانه آن‌قدر به متن وزن می‌دهد که خواننده به‌هیچ‌وجه از بی‌معنایی آن خسته نمی‌شود. چراکه از آهنگ موزون کلمات لذت می‌برد.

موضوع دیگر لحن است. رمان به‌ظاهر سه راوی دارد. یکی ستوان ایرانی یکی نویسنده عراقی و دیگری دانای کل است؛ اما لحن این سه با یکدیگر اندک تفاوتی ندارد. حتی راوی عراقی هم مثل بقیه صحبت می‌کند. این باعث می‌شود علاوه بر حس تصنعی بودن مخاطب خط داستان را گم کند.

علاوه بر این باید پرسید هدف از شیوه غیرخطی و سیال در این رمان چیست؟ گویا نویسنده فقدان شخصیت‌پردازی و خلق درام را پشت این شیوه روایت قایم کرده تا ثابت کند که داستان غیرمعمولی نوشته است. خب این غیرمعمول به‌جز گیج کردن و سردرگمی مخاطب چه کاربردی دارد؟ به‌طور مثال داستان جنگ را روایت می‌کند یک‌باره می‌فهمیم در جلسه بازپرسی و دادگاه هستیم. بدون اینکه حتی لحن تغییر کند یا چیز دیگری که ما بفهمیم این تغییر اتفاق افتاده است. یا یک‌بار خود دولت‌آبادی از زبان خودش شروع به حرف زدن می‌کند؛ و داستان دستگیری‌اش را تعریف می‌کند. بدون اینکه به داستان اصلی ربطی داشته باشد یا نقش خاصی را ایفا کند.

در آخر خیلی مشکل بتوان طریق بسمل شدن را رمان جذابی قلمداد کرد. با اغماض می‌توان از حسن نیت و ناگفته‌های مهم داستان دفاع کرد. به نظرم طریق بسمل شدن دیبای گران‌قیمت و نابی بوده است که کت قناسی با آن دوخته‌اند. نمی‌شود از مواد مرغوب آن دفاع نکرد. با این‌حال این کت قابل پوشیدن است. با این‌که گشاد و بدشکل دوخته‌شده؛ اما قطعاً بهتر از بی‌لباسی است.

همچنین ببینید

رمان‌های پرفروش‌ دهه ۹۰/ آب بنوشید، قربان، آب؛ هذیان می‌گویید*

ویلیام فاکنر در خطابه‌اش به مناسبت دریافت جایزه نوبل از نوشتن به عرق ریزان روح …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *