خانه / روایت / روایت‌ امروز/ شهابیّاتِ شانس -۱-

روایت‌ امروز/ شهابیّاتِ شانس -۱-

اشاره. این نوشته، روایت‌های یک بد‌شانس است؛ این‌که مجموعه روایت‌هایش را تا کی نشر خواهیم داد به بدشناسی‌هایش باز می‌گردد. ممکن است بگویید همه این خرده‌روایت‌ها به شانس ربطی ندارد بلکه به دانایی یا نادانی فرد بازمی‌گردد و برنامه‌اش برای زندگی. با این حال روایت، خود صادق‌ترین داور است.  

آن‌ روز قرار بود پس از حدود دو سال، برای دیدن دوست چندین ساله‎ام امیر به محل کارش بروم. شب قبل قرارمان را گذاشتیم و من تصمیم گرفتم بعد از دیدن کسی که مثلاً می‌خواهد در مرحله گزینش استخدام پارتی من شود، به دیدار امیر بروم.  ساعت ۵ صبح با هیجان از خواب بیدار شدم. یک دوش اجباری گرفتم. پیراهن سفید آستین بلند ۴ ایکس لارجم را با شلوار پارچه‌ای رنگ و رورفته‌ام ست کردم. دستی به موهای کوتاهم کشیدم. عطر ملایم مشهدی‌‏طور را به دست‌هایم مالیدم و کشیدم به ته‌‏ریش نسبتاً بلندی که زیرش پر از جوش‌های ریز شده بود. پوست صورتم عادت نداشت، ولی ناچار بود گذشت کند تا این جلسه‌ی پارتی‏‌یابی گزینش تمام شود. به صورتم قول دادم که حتماً غروب یک دوش اجباری دیگر می‌گیرم و زیر دوش با ژیلت نوازشش می‎کنم. طفلک انگار فریبم را خورد و خارشش کمتر شد. رفتم جلوی آینه و تمثال غلط‌ انداز خودم را دیدم.  اما خدایی هر کس حرفه‎ای باشد، از چشمان درشتم که راستگوترین عضو بدنم‌ ست، همه‌ی اسرار درون و بیرونم را می‌خواند.

مدارک شناسایی و سایر ملزومات را داخل کلاسورم گذاشتم. با بسم الله الرحمن الرحیمِ ناامیدانه‌ای از در اتاق آپارتمان زدم بیرون. وای، قفل کتابی یادم رفت. دوباره به داخل خانه برگشتم و قفل را برداشتم. مراسم امنیتی و تأخیری برای دزدان را اجرا کردم. دکمه آسانسور را زدم. یکی دو دقیقه منتظر شدم تا یک طبقه بالا بیاید و با آن تا پارکینگ بروم. انگار گیر کرده بود. آدم باملاحظه‎ خودخواهی تصمیم داشت وقتی همه خوابند چند تکه آت‌واثاث را به جای کارگر افغانی با آسانسور ببرد پایین. غرولندکنان از راه‏‌پله پایین رفتم و دستم را داخل جیبم گذاشتم تا سوییچ را بردارم، دیدم نیست. پی‌در‌پی زدم روی دکمه آسانسور. منتظر ماندم تا عصبانیتم را روی همسایه‌ی مردم‎آزار خالی کنم. در آسانسور باز شد و دو تا پیرزن و پیرمرد فرتوت با چند تکّه چوب شکسته خارج شدند. گویی موریانه زمان خاطرات جنب و جوش جوانی‌شان را خورده بود. کظم غیظ راه اضطراری بود.

دوباره همه آن قفل‌ها و بند و بست‌ها را باز کردم. به خانه برگشتم. گشتم و گشتم. یاد درایت خود افتادم که سوییچ را داخل کلاسورم گذاشتم تا یادم نرود. این‌قدر دری وری به خودم گفتم تا انتقام سختی از خودم بگیرم. کمی سبک شدم و با یک استغفرالله سرش را هم آوردم.

همه چیز آماده بود تا راهی شوم. استارت! دوباره استارت! باز هم استارت! به ساعت ماشین نگاه کردم. حدود ۵:۵۵. چراغ پشت آمپر روشن شده. بود. پس چه مرگش است؟ کمی مکث کردم و شیطان را لعنت. چندتا نفس عمیق کشیدم. سوییچ را بستم و دوباره باز کردم. استارت. جل الخالق! نمی‌دانم تأثیر نفس عمیق و کظم غیظ و توبه و بسم الله الرحمن الرحیم و این‌ها بود یا شاید هم درست مراسم استارت را انجام ندادم. این‌ها افکاری بود که در ذهنم می‌گذشت. از پارک درآوردمش تا به دم در ورودی ساختمان رسیدم.

ریموت در را فشار دادم. باز هم فشار دادم. نه! تازه یادم آمد برنامه زمان‌بندی قطعی برق برای منطقه ما از ساعت ۶ تا ۸ صبح اعلام شده بود. صبر و بازم صبر، اما نشد که بیش از ۵ دقیقه صبر کنم. با قیافه حق به جانب برای احقاق حق و در واقع خالی کردن عصبانیت جدیدم از ماشین پیاده شدم تا انتقام سختی از مدیر ساختمان بگیرم و بگویمش این چه وضعی‌ست؟ چرا با دانستن برنامه قطعی برق، نمی‌آید در پارکینگ را باز کند و…

دیدم که مدیر ساختمان با چهره‎ای گشاده به سمت من آمد و با عذرخواهی بابت تأخیر من را خلع سلاح کرد. باز هم کظم غیظ کردم. سوار ماشین شدم. رفتم تا از در ساختمان خارج شوم که مدیر بزرگوار با چهره‏ای حیله‌گرانه به سمت من آمد و به من یادآوری کرد که ۲۹۸۵۰۰ تومن شارژ و پول آب که برای چند ماه پرداخت نشده را باید خیلی زود بپردازم. چون تصمیم بر این شده بود برق واحدهای بدهکار را قطع کنند. آب سردی بر پیکره من ریخته شد و انگار مدیر محترم سلاح بنده را برداشته بود و همه تیرهایش به سمتم شلیک کرد. با عذرخواهی و شرمندگی وعده سر خرمن دادم. از در ساختمان خارج شدم.

همین که از در ساختمان خارج شدم زبان گشودم و شروع کردم به فحّاشی. فحّاشی به مسئولینی که در مسیر اشتغال و زندگی من تأثیرات منفی داشتند. کمی سبک شدم. اما این چاره‌ی کار نبود. باید در ذهنم دوباره شنبه‌ای تعیین می‎کردم و با وعده وعیدهای الکی و تکراری که منطبق با توانمندی‏‌هایم بود، به خودم امید واهی می‌دادم و سبک‌تر می‌شدم. باید دوباره به خودم می‌آمد.

گرسنه‏‌ام شده بود. تازه فهمیدم سبک‌شدنی در کار نبود. دوباره تنها راه‎حل و پناهگاه غم و اندوه این سال‌های من، غذاخوردن مثل یک گاو گرسنه بود. این بار قرعه به نام قهوه‏‌خانه‎ای توی راه افتاد. بی‌خیالِ ساعت شدم که از ۶:۳۰ گذشته بود. با لجبازی سراغ سفارش صبحانه رفتم. چند متر مانده بود برسم به فروشنده، که بعد از سلام گرم و خوش‌آمد، روکرد به آشپز و گفت: «یه املت شل رُبی برای آقا!» خوشحال شدم؛ یکی هم هست که به علایقم توجه کند. نشستم. گفتم: «یه چای لطفاً.» چای هم سریع آمد. وای چقدر احساس خوشی می‌کردم. وقت این بود که موقع خوردن چای و لذت بردن از این همه خوشی با تصمیمی درست مسیر زندگی‌ام را تغییر بدهم. درست مثل روزهای قبل.

چشمم  افتاد به پسر جوان فروشنده خوش‌خنده. دوست داشت مرواریدهای سفید دهانش را به رخ بکشد. با تعارف‎های الکی «قابل ندارد جان من، قابل ندارد،» کارت بانکی یکی از مشتری‌هایش را گرفت و در کمال ناباوری رمز کارتش را بدون اینکه مشتری بگوید وارد کرد. با شادی به چهره‌ی متعجب مشتری نگاه می‌کرد. نمی‌دانم مشتری هم مثل من خوشحال و هیجان زده بود از اینکه کسی به این دقت از امورش باخبر است یا نه. پیش خودم نتیجه گرفتم که برای دوست داشته شدن و جلب توجه، باید پول خرج کرد. اگر پولی در بساط نباشد، اصلاً توجهی به آدم نمی‌شود، چه برسد به این که به سلایق و علایق آدم احترام گذاشته شود. نگاهی به دور و برم انداختم و حساب و کتاب ساده‌ای انجام دادم؛ مثلاً اگر از ساعت ۵ تا ساعت ۱۰ صبح املت فروخته شود و اگر ساعتی ۵۰ نفر بیایند و املت با قیمت ۷۰۰۰ تومان بخورند، می‌شود ۱/۷۵۰/۰۰۰ در روز و ۵۲/۵۰۰/۰۰۰ تومان در ماه! که اگر فروش دیزی و غیره را به آن اضافه کنیم و اجاره و خرج‌کرد و حقوق ۵ نفر کارگر را از آن کم کنیم، مبلغی نجومی در ماه، درآمد می‌رود به حساب صاحب قهوه‌خانه.

فکرم رفت به مدرکم که تا قبل از دکترا خوانده‌ام و ۵ شغل عوض کرده‌ام با حقوق ماهیانه متوسط ۲ میلیون تومان و در واقع داشتم با قراردادهای ساعتی و پاره‎وقت عمرم را تلف می‌کردم. داشتم نابود می‌شدم از این افکار. آماده فحّاشی به خودم و سایر مسئولین بودم که از نظر من مسببین این اوضاع برای من و سایر جوانان مملکتم هستند. خواستم شروع کنم که صدای خوشمزه‎ای نظرم را جلب و افکارم را پاره کرد: «املت شل رُبی!» با نون کنجدی داغ و لیموترش وسبزی و پیاز و فلفل که عاشقش هستم. سینی صبحانه رو به سمتم کشیدم و آن را فلفل‎سیاه‏‌اندود کردم. با هر لقمه تصمیمی جدید می‌گرفتم و کیف می‎کردم. دو سه تصمیم جدی و جدید که گرفتم، ناگهان روغن املت شل ربی از لای نون خارج شد و ریخت روی لباس سفید موجه‌کننده‌ام.

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ هشتم؛ صلابت زینب در برابر حاکم جائر

خانم خدیجه آقایی از حضرت زینب روایت می‌کند و تلاوت‌های زیبایش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *