خانه / بایگانی برچسب: داستان کوتاه

بایگانی برچسب: داستان کوتاه

قصه‌ی ما دو برادر

سلام، باورم نمی‌شود برگشته‌ای. توی تهرانی و داری مثل من توی این همه دود دوباره نفس می‌کشی. من را برای پنجشنبه به شام دعوت کرده‌ای. خنده‌دار است یا گریه‌دار؟ تو بگو! این همه سال خبری از من نگرفتی، نه زنگی، نه نامه‌ای و حالا که نمی‌دانم اصلاً چرا برگشته‌ای، من را به شام دعوت می‌کنی! اگر خودت جای من بودی، …

ادامه نوشته »

تور

۱۳ شهریور ۹۶ – ساعت ۹ شب سلام، می‌نویسم تا فراموش نکنم. این یه جور تمرین برای به خاطر آوردن رویاهاست. یک دفتر کنار تختم گذاشتم. صبح که از خواب بلند می‌شم یا حتی بعضی وقتا که نصف شب از یه کابوس می‌پرم، توی دفترم هر چیزی رو که توی خاطرم مونده می‌نویسم. اولاش فقط یه تصاویر مبهم توی ذهنم …

ادامه نوشته »

افسانه‌ها یا بیوگرافی یک نویسنده

سلام خدمت خوانندگان گرامی، نوشتن داستان‌های فانتزی تخصص من است. اما تفاوت من با دیگر نویسنده‌های این سبک این است  که من اصولاً نویسنده نیستم، اصلاً علاقه‌ای به ادبیات ندارم و توی عمر چهل ساله‌ا‌م، حتی یک کتاب غیردرسی نخوانده‌ام. همیشه از نظر من کسانی که داستان می‌نویسند، از سر بیکاری و بی‌عرضگی‌ست و البته کسانی که داستان می‌خوانند، از …

ادامه نوشته »

فلسفه‌ی اینستاگرامی

سلام، کاری به پست‌های قبلی اینستاگرامت ندارم ولی وقتی این رو دیدم، نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. منظورت چی بود؟ امیدوارم که نخواسته باشی دوباره برگردی به اون زندگی و از خودت یه دلقک بسازی. بهت برنخوره آیدا، ولی من فکر می‌کنم این همه فلسفه‌بافی فقط برای ضربه‌ایه که خوردی؛ تو هیچ­وقت حاضر نیستی شکست رو قبول کنی، اشکالی هم …

ادامه نوشته »

سلفی، دمنوش و چند داستان دیگر!

سلام، از من گله نکن که چرا جواب پیام‌هات را توی تلگرام نمی‌دادم، البته معنی­ش این نبود که نمی‌خواندم، اتفاقاً همه‌شان را خواندم و خیلی هم خوشحال می‌شدم از اینکه به فکرم بودی ولی راستش دل و دماغ جواب دادن نداشتم. حالا امروز که کمی حالم بهتره، یک نسکافه برای خودم درست کردم و تا رئیس اداره نیامده، گفتم به …

ادامه نوشته »

یک بوس کوچولو

سلام، نمی‌دانم نامه‌ای را که الان دارم می‌نویسم، برایت می‌فرستم یا نه؟ تا حالا شاید صد بار برایت نوشته‌ام، اما همه‌اش را فرستاده‌ام توی سطل آشغال و بعد برای اینکه خیالم راحت شود، سطل آشغال را هم خالی کرده‌ام. شاید چون الان خیلی عصبانی هستم، آنقدر عصبانی که می‌ترسم چیزهایی بگویم که احساس واقعی من نباشند، می‌ترسم بی‌انصافی کنم. از …

ادامه نوشته »

تهران، کافه ثالث، ساعت ۷ غروب

سلام، چقدر نوشتن با تبلت سخت است ولی لپ‌تاپم شارژ به قدر کافی نداشت، برای همین مجبورم با همین تبلت (تنها چیزی که از تو به جا مانده) این نامه را بنویسم. الان نشسته‌ام توی کافی شاپ ثالث. یادت می‌آید کجا را می‌گویم؟ همان کافی‌شاپ نزدیک پل کالج که یک بار با هم آمدیم و وقتی قیمت چای کلاسیکش را …

ادامه نوشته »

پیراهن دزدی*

سرش را بالا گرفت. همان لحظه سعی‌کرد جلوی فحشی را که می‌خواست از دهانش بیرون‌بپرد، بگیرد؛ عصبانیتش ابرهای سیاهی بود که مثل قطعه‌های پازل جمع و سپس پاره‌شد. می‌دانست باران امشب پایانی ندارد. این یعنی او نخواهد‌خوابید. پس همچنان دست به بیل خواهد‌ماند تا راهی بازکند که آب گل‌آلود را از اطرف چادر بیرون‌بریزد. کمرش به باران سرد عادت‌کرده‌بود؛ این …

ادامه نوشته »

عربی*

  خیابان ریچموند شمالی چون کور بود همیشه خلوت بود، جز ساعتی که « مدرسه برادران مسیحی»  پسرها را آزاد می‌کرد. یک خانه دو طبقه خالی در انتهای کور خیابان بود که زمین چارگوش دُورش آن را از همسایه‌ها جدا می‌کرد . خانه‌های دیگر خیابان که می‌دانستند چه مردمان شریفی در آنها زندکی می‌کنند، با صورتهای قهوه‌ای آرامشان به هم …

ادامه نوشته »

رگناروک*

کولریج نوشت: نقوش و تصاویر در رویاها، تاثیرات و برداشت‌هایی را تجسم می‌بخشند که عقل ما آنها را علت می‌نامد؛ ما احساس ترس نمی‌کنیم چون یک ابولهول (اسفنکس) دائماً در ذهن‌مان ظاهر می‌شود، بلکه یک ابولهول را در عالم خیال و رویا می‌بینیم تا آن ترسی را که احساس می‌کنیم، روشن سازیم و تبیین کنیم. اگر این‌طور باشد، چگونه صرفاً …

ادامه نوشته »

گربه سیاه*

عجیب‌ترین و در عین حال ساده‌ترین داستانی را که هم اکنون می‌خواهم بنویسم، نه توقع دارم و نه تقاضا می‌کنم کسی باور کند. اصلاً باید دیوانه باشم که چنین توقعی داشته باشم در حالی که مشاعر شخص خود من شواهد را رد می‌کنند. اما دیوانه که نیستم و بی‌گمان خواب هم نمی‌بینم؛ ولی فردا می‌میرم و امروز می‌خواهم خود را …

ادامه نوشته »

 یک دست و دو هندوانه

  ساعت دیواری، ظهر را اعلام کرد. سرگرد شچلکولوبف[۱]، مالک هزار جریب زمین زراعتی و یک همسر جوان، کله نیمه طاس خود را از زیر شمد چیتی درآورد و بلند­بلند ناسزا گفت. دیروز، هنگامی که از کنار آلاچیق رد می­شد، صدای زن جوان خود، کارولینا کارلونا[۲] با جفت گوش­هایش شنیده بود که با لحنی به مراتب مهربان­تر و خودمانی­تر از …

ادامه نوشته »