خانه / بایگانی برچسب: روایت بهاری

بایگانی برچسب: روایت بهاری

هفتم: غنود

یک فصل مانده بود تا برادران کارامازوف تمام شود که به آنجا رسیدیم. باغ عدن بود که در چشمانم تکه و پاره می شد. تکه پاره هایش را جمع کردم. چشم اندازی شد در دوردست. در ایوان ، کنار پرتگاه ایستاده بودم در انتظار اشراق ها: تناسل درختان و هسهسه ی شاخه ها. اهمیت خطوط در ذوزنقه ی مرغزار ها. …

ادامه نوشته »

فرار از رهایی

آمدنم به اندیمشک خیلی هول هولکی شد و حالا رفتنم به تهران . دوازده اسفند روز تولدم از تهران راه افتادیم. توی اتوبوس با کسی که از زندگی ام هنوز حذف نشده بود نشستیم روی دوتا صندلی کنار هم و تا صبح حرف زدیم تا برسیم اندیمشک. من یک جایزه داستان نویسی را، در واقع اولین جایزه برای داستان نوشتنم …

ادامه نوشته »

اعترافات یک ذهن اسفناک

پشت سر هم تلفن و موبایل است که زنگ می خورد. همه با حاج خانم و حاج آقا کار دارند. می خواهند عید را تبریک بگویند. پدر و مادر فاطمه، بزرگترهای فامیلند و این تلفنها و عید دیدنی های نفس گیر بخشی از آداب هر ساله ی این خانه است. من که در اتاق نشسته ام اما به نظرم فاطمه …

ادامه نوشته »

شاهزاده خانوم رنگ ها

یزد کوچه در کوچه قصّه داشت، خانه به خانه رویا… اعجاز نور و رنگ، سایه ی داربست های انگور در دل حوض فیروزه ای، ایوان و اتاق های تو در تو، هشتی و دالان، اتاق آیینه، زیرزمین راز آلود و آب انبار، حیاط اندرونی و مطبخ، خنکای بادگیر، همه و همه دست به دست هم داد تا “خانه ی لاری …

ادامه نوشته »