خانه / بایگانی برچسب: سفرنامه

بایگانی برچسب: سفرنامه

وقتی ما زنده بودیم (۱۶)

فاصله بین غمی بی‌دلیل که یک‌دفعه اول صبح توی جان آدم می‌افتد تا شادیی که  لحظه‌ای بعد  انگار توی اکسیژن هوا و همه جا دور و برت هست، چیست؟ چطور می‌شود که نه کل روز، بلکه هر ثانیه‌اش پر از همین حس‌های متغیر باشد؟ آن روزها چنان دلم زیر و رو می‌شد و احساسات شاد و غمگین پشت سر هم …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم (۱۵)

اول صبح وقتی هنوز همه خوابیده بودند، رفتم روی طبقه‌ی دوم خانه که نیمه‌کاره بود و سقف نداشت. تپه‌های سبزی خیلی دورتر از ما پیدا بودند. زمین‌های تازه شخم‌زده، سنگ‌های درشت و توسی که کنار بوته‌های خار وسط زمین‌ها افتاده بودند، موتور آب که هنوز تلق‌وتولوق مثل دیشب صدا می‌داد، چند مرد و زن که توی ایوان خانه‌ها نشسته بودند …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم (۱۳)

مادربزرگ محمد، آن‌قدر خسته و مضطرب بود که تا ما را دید، خندید و بعد دخترهای کوچک او را بردند تا روی صندلی‌اش بنشیند. دورتادور حیاط را صندلی گذاشته بودند و همه چون مدت‌ها منتظر ما بودند، فنجان‌های قهوه‌اشان را سرکشیدند و با عالیه خانم صحبت کردند. او عبایش را روی شانه-اش انداخت و روی صندلی کنار مادربزرگ نشست. کنارش …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم (۱۲)

آدم‌هایی که در جنگ زندگی می‌کنند، تنها نیستند. آن‌ها هستند و روح تمام کشته‌های جنگ. حالا دیگر برای ما عجیب نیست اگر هر کدام از آدم‌های اطرافمان بمیرند. چون «یاسر» مرده است؛ رفیق محمد از وقتی بچه بود، تا همین چند سال پیش که در جنگ کشته شد. آدمی که اصلا قرار نبود بمیرد، مرده است. محمد خاطرات زیادی از …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم (۱۱)

نبل، شهر محمد، شهری در شمال حلب است. اگر روی کاغذی آچهار نقشه‌ی حلب را نقاشی کنیم، این منطقه به اندازه‌ی یک بند انگشت است. اکثر جمعیت سوریه سنی هستند و حالا در این جنگ مذهبی، نبل پنج سال است که از طرف گروه‌های مختلف محاصره شده. اوایل جنگ، نظامی‌ها با دیدن کارت شناسایی مردم که در آن نام شهر …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم (۱۰)

اتوبوس، کند و سرد بود. طوری که انگشت‌هایم یخ زده و بی‌حس شده بود. عمه زهره و شوهرش، کنار پنجره ایستاده بودند و دائم داد می‌زدند: «سفارشتونو به راننده کردیم، خدا خیرش بده. زود می‌رسوندتون.» این زود که می‌گفتند، حداقل دوازده ساعت بعد بود و هوای ما را داشتن یعنی این‌که کولر را تا آخرین درجه روشن کردن و توی …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم (۹)

عصر دخترهای عمه‌زهره دور هم جمع شده بودند و هر کس حرفی می‌زد. نهله؛ دختر کوچک‌تر می‌خواست ما را ببرد خانه‌اش، که بعد همه گفتند خب! اینکه گردش نیست. فاطمه؛‌ دختر وسطی گفت: بریم مغازه شوهرم، مرغ سوخاری بخوریم… هم دلتون باز میشه، هم شهر رو می‌بینین…‌. اما چون تازگی ناهار خورده بودیم، عمه زهره که از خستگی پاهایش را …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم(۸)

کوچه… وقتی می‌نویسم کوچه، منظورم راه‌هایی تنگ و باریک و پر از آفتاب نیست که آدم معمولا دلش می‌خواهد، تویش بدود تا سریع‌تر به خانه‌اش برسد. منظورم، راهی است که دو طرفش خانه‌هایی با بالکن‌های بزرگ و پر از صدای مردمی که بی‌خیال آدم‌های توی کوچه دارند با هم حرف می‌زنند، است؛ کوچه‌هایی با دیوارهای راه‌راه سنگی که یک ردیف …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم (۶)

زمستان سال پیش، برای چند روز مهمان داشتیم. حسین، دوست بچگی‌های محمد از جنگ دمشق برگشته بود و می‌خواست با ما که بازماندگانش هستیم، خاطره داشته باشد؛ چون زندگی برایش آن‌قدر عجیب و سخت بود که نمی‌دانست باز هم دوستانش را خواهد دید یا نه. او روزها دائم به فارسی درباره‌ی کشتن و فرار کردن حرف می‌زد و بعد عذر …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم(۴)

شب است. چمدانم پر شده از لباس‌های سرد و گرم. محمد با خانواده‌اش حرف می‌زند؛ می‌خواست بپرسد فردا کی راه می‌‌افتند و… . یاد قدیم‌‌ها افتادم، یاد وقتی که خودم و مامان و بابا و خواهر و برادرهایم که خانواده‌‌ی جوان و  بزرگی بودیم، همیشه در تابستان و زمستان سفر می‌‌رفتیم. یادم می‌‌آید شب‌‌های قبل از سفر، صدای حرف زدن …

ادامه نوشته »

وقتی ما زنده بودیم (۲)

مرخصی یا استراحت، کلمه‌ی درستی‌ست راجع به شرایط سال دوم دوستی ما. سال دوم از دانشگاه مرخصی گرفتیم؛ من، چون آن زمان فکر می‌کردم درس خواندن چه فایده‌ای دارد و محمد هم بخاطر من. اوایل دائم از او فرار می‌کردم و نمی‌فهمیدم چرا من را دوست دارد. یعنی باور کرده بودم که او مرا دوست دارد. آن زمان تقریبا راجع …

ادامه نوشته »