خانه / بایگانی برچسب: منوچهر آتشی

بایگانی برچسب: منوچهر آتشی

منوچهر آتشی_ عبدوی جط (۷)

سال ۵۸ و ۵۹ سال‌های آزادی بی‌حد و حساب مطبوعات و احزاب و مردم بود که طبق معمول ایرانی‌ها چندان به افراط و تفریط در این عرصه کوشیدند که اندک‌اندک دامنهٔ آن فراهم آمد و عرصه بر همگان تنگ شد. البته، ما بروبچه‌های انقلاب از آزادی فهم دیگری داشتیم و کم و بیش می‌دانستیم که آزادی انسان مسلمان در قلمرو …

ادامه نوشته »

منوچهر آتشی-عبدوی جط (۶)

سه روز پس از عروسی (تعزیه‌ای رقت‌بار) به فرمان پدرسالاری که به زور متأهلم کرده بود، ناچار شدم به قول همو دنبال کار بروم و برای زن و بچه‌ام نان دربیاورم. ساده‌ترین راه فعلگی بود که عنوان محترمانه‌اش «کارگر ساختمانی» است. روزی که قرار باشد شش‌دانگ به خودم بپردازم شرح این ایام را خواهم نوشت. شاید شنیدنی باشد هبوط کردن …

ادامه نوشته »

منوچهر آتشی_عبدوی جط (۵)

از اندیمشک تا شوش را با مینی‌بوس رفتم و هنوز هم این راه را، ترجیح می‌دهم با مینی‌بوس همراه باشم. حوادثی گاه پیش می‌آمد و می‌آید که برایم جالب است. اغلب خویشان و دوستان و هم‌ولایتی‌های روستایی را می‌شود در این مسیر نیم‌ساعته دید و از حال و روزشان باخبر شد. آن سال‌ها البته زمان، زمان دیگری بود. زمانِ بی‌خبری …

ادامه نوشته »

منوچهر آتشی_عبدوی جط (۴)

به دفتر مجله که رسیدیم خبری از منوچهر نبود‌‌. به بهمن گفتم: «استاد کجاست؟» با حیرت به من نگاه کرد و پرسید: «مگه خبر نداری؟» – چی شده؟ – مانلی مرد. دکترا نتونستن نجاتش بدن. «مانلی» تنها پسر استاد بود. تقریبا همسن و سال بودیم. سرطان خون گرفته بود و بنا بر تشخیص پزشکان باید خونش را عوض می‌کردند و …

ادامه نوشته »

منوچهر آتشی_عبدوی جط (۳)

سال بعد به‌محض رسیدن تعطیلات، راه پایتخت را در پیش گرفتم؛ و این‌بار با اتوبوس. به یاد ندارم چرا و چگونه. پسینگاه به تهران رسیدم‌. به‌هرحال ساک به دوش راه شمال تهران را در پیش گرفتم. به یاد دارم در هنگام عبور از میدانی، که اینک «انقلاب» نامیده می‌شود، دختری با دامن کوتاه، گیر داده بود به رفتگری جوان، و …

ادامه نوشته »

منوچهر آتشی- عبدوی جط ۲

چون شب شعر پایان گرفت و شاعران و نیوشندگان رو به پراکندگی نهادند، بهمن توسی و قاسم چنگیزی رازی و حبیبه نیک‌سیرتی و تنی چند از جوانان شاعر، این هیچ‌کس را به شب نشینی خود فراخواندند و اصرار فراوان داشتند که با آنان باشم؛ اما منشی که «ژوپیتر» به من داده است، مرا از همراهی با آنان بازمی‌داشت. آه در …

ادامه نوشته »

منوچهر آتشی- عبدوی جَط ۱

سال ۵۴ بود که غزلی با مطلع: غنچه می‌پژمرد و خار به جا می‌ماند سایه می‌خشکد و دیوار به جا می‌ماند برای جوانان رستاخیز فرستادم و منوچهر آتشی ضمن تأیید و تشویق من، نوشته بود: «چند بیت از شعرت به دلایلی که خودت می‌دانی حذف شد.» و من نمی‌دانستم به چه حسابی و چه دلایلی. واقعا نمی‌فهمیدم. خرتر از الانم …

ادامه نوشته »

این روزها

گفته‌اند که روزگار نامرد است و گاهی افزوده‌اند که بسیارهم…. راستش، به گمان منِ ناچیز پربیراه هم نگفته‌اند. درباره‌ی کلیت روزگار و بی‌معرفتی‌اش من چیزی نمی‌نویسم –یا حداقل الان چیزی نمی‌نویسم- که سخن به جاهای باریک می‌کشد و مرا فعلا حال و حوصله‌ی پاسخ دادن به حواشی نیست. اما درباره‌ی بخشی از بی‌مرامی روزگار که مربوط به شعر و شاعران …

ادامه نوشته »

بازگشت اصحابِ کهفِ شعر

دهه‌ی هفتاد که به‌پایان رسید، نسل شاعران صاحب‌نام دهه‌ی شصت و پیش از آن از یک سو و نسل تازه‌ی جویای نام از سویی دیگر، کمر بستند بر برچیدن نشانه‌ها و رویدادها و آثاری که از جریانی به‌جا مانده بود که در زمان حاکمیت رسانه‌ای‌اش، نه صاحب‌نامان را به رسمیت و حقانیت شمرده بود و نه از شعر جوانانه استقبال …

ادامه نوشته »